تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٥ - پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت غسل و برهنگى و پناه گرفتن به حق تعالى
پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت غسل و برهنگى و پناه گرفتن به حق تعالى
((٣٧٠١)) ديد مريم صورتى بس جان فزا جان فزايى دل ربايى در خلا
((٣٧٠٢)) پيش او بررست از روى زمين چون مه و خورشيد آن روح الامين
((٣٧٠٣)) از زمين بر رست خوبى بىنقاب آن چنان كز شرق رويد آفتاب
((٣٧٠٤)) لرزه بر اعضاى مريم اوفتاد كاو برهنه بود و ترسيد از فساد
((٣٧٠٥)) صورتى كه يوسف ار ديدى عيان دست از حيرت بريدى چون زنان
((٣٧٠٦)) هم چو گل پيشش بروييد او ز گل چون خيالى كه بر آرد سر ز دل
((٣٧٠٧)) گشت مريم بىخود و بىخويش او گفت بجهم در پناه لطف او
((٣٧٠٨)) ز انكه عادت كرده بود آن پاك جيب در هزيمت رخت بردن سوى غيب
((٣٧٠٩)) چون جهان را ديد ملكى بىقرار حازمانه ساخت ز آن حضرت حصار
((٣٧١٠)) تا به گاه مرگ حصنى باشدش كه نيابد خصم راه مقصدش
((٣٧١١)) از پناه حق حصارى به نديد يورتگه نزديك آن دز بر گزيد
((٣٧١٢)) چون بديد آن غمزه هاى عقل سوز كه ازو مى شد جگرها تير دوز
((٣٧١٣)) شاه و لشكر حلقه در گوشش همه خسروان عقل بىهوشش همه
((٣٧١٤)) صد هزاران شاه مملوكش به رقّ صد هزاران بدر را داده به دق
((٣٧١٥)) زهره نى مر زهره را تا دم زند عقل كلش چون ببيند كم زند
((٣٧١٦)) من چه گويم چون مرا بر دوخته است دمگهم را دمگه او سوخته است
((٣٧١٧)) دود آن تارم دليلم من بر او دور از آن شه باطل ما عبروا
((٣٧١٨)) خود نباشد آفتابى را دليل غير نور آفتاب مستطيل
((٣٧١٩)) سايه كه بود تا دليل او بود ؟
اين بس استش كه ذليل او بود
((٣٧٢٠)) اين جلالت در دلالت صادق است جمله ادراكات پس او سابق است
((٣٧٢١)) جمله ادراكات بر خرهاى لنگ او سوار باد پايان چون خدنگ