تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧١ - ملامت كردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد
((٤٠١٤)) تا ز سكسك وارهد خوش پى شود شيره را زندان كنى تا مى شود آن يكى مى زد يتيمى را به قهر قند بود آن ليك بنمودى چو زهر ديد مردى آن چنانش زار زار آمد و بگرفت زورش در كنار
((٤٠١٥)) گفت چندان آن يتيمك را زدى چون نترسيدى ز قهر ايزدى ؟
((٤٠١٦)) گفت او را كى زدم اى جان دوست ؟
من بر آن ديوى زدم كاو اندروست
((٤٠١٧)) مادر ار گويد تو را مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
((٤٠١٨)) آن گروهى كز ادب بگريختند آب مردى و آب مردان ريختند
((٤٠١٩)) عاذلانشان از وغا واراندند تا چنين حيز و مخنث ماندند
((٤٠٢٠)) لاف غرّهء ژاژخا را كم شنو با چنينها در صف هيجا مرو
((٤٠٢١)) ز انكه زادوكم خبالا گفت حق كز رفيق سست بر گردان ورق
((٤٠٢٢)) كه گر ايشان با شما همره شوند غازيان بىمغز همچون كه شوند
((٤٠٢٣)) خويشتن را با شما هم كف كنند پس گريزند و دل صف بشكنند
((٤٠٢٤)) پس سپاهى اندكى بىاين نفر به كه با اهل نفاق آيد حشر
((٤٠٢٥)) هست بادام كم خوش بيخته به ز بسيار به تلخ آميخته
((٤٠٢٦)) تلخ و شيرين گر به صورت يك شى اند نقص ازان افتاد كه هم دل نيند
((٤٠٢٧)) گبر ترسان دل بود كاو از گمان مى زيد در شك ز حال آن جهان
((٤٠٢٨)) مى رود در ره نداند منزلى گام ترسان مى نهد اعمى دلى
((٤٠٢٩)) چون نداند ره مسافر چون رود ؟
با ترددها و دل پر خون رود
((٤٠٣٠)) هر كه گويد هاى اين سو راه نيست او كند از بيم آن جا وقف و ايست
((٤٠٣١)) ور بداند ره دل باهوش او كى رود هر هاى و هو در گوش او
((٤٠٣٢)) پس مشو همراه اين اشتر دلان ز انكه وقت ضيق و بيمند آفلان
((٤٠٣٣)) پس گريزند و تو را تنها هلند گر چه اندر لاف سحر بابلند
((٤٠٣٤)) تو ز رعنايان مجو هين كار زار تو ز طاوسان مجو صيد و شكار
((٤٠٣٥)) طبع طاوس است و وسواست كند دم زند تا از مقامت بر كند