تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٢ - استدعا نمودن آن مرد از موسى زبان بهايم يا طيور
استدعا نمودن آن مرد از موسى زبان بهايم يا طيور
((٣٢٦٦)) گفت موسى را يكى مرد جوان كه بياموزم زبان جانوران
((٣٢٦٧)) تا بود كز بانگ حيوانات و دد عبرتى حاصل كنم در دين خود
((٣٢٦٨)) چون زبانهاى بنى آدم همه در پى آب است و نان و دمدمه
((٣٢٦٩)) بو كه حيوانات را وردى دگر باشد از تدبير هنگام گذر
((٣٢٧٠)) گفت موسى رو گذر كن زين هوس كاين خطر دارد بسى در پيش و پس
((٣٢٧١)) عبرت و بيدارى از يزدان طلب نز كتاب و از مقال و حرف و لب
((٣٢٧٢)) گرمتر شد مرد ز ان منعش كه كرد گرمتر گردد همى از منع مرد
((٣٢٧٣)) گفت اى موسى چو نور تو بتافت هر چه چيزى بود از تو چيز يافت
((٣٢٧٤)) مر مرا محروم كردن زين مراد لايق لطفت نباشد اى جواد
((٣٢٧٥)) اين زمان قائم مقام حق تويى يأس باشد گر مرا مانع شوى
((٣٢٧٦)) گفت موسى يا رب اين مرد سليم سخره كردستش مگر ديو رجيم
((٣٢٧٧)) گر بياموزم زيان كارش بود ور نياموزم دلش بد مى شود
((٣٢٧٨)) گفت اى موسى بياموزش كه ما رد نكرديم از كرم هرگز دعا
((٣٢٧٩)) گفت يا رب او پشيمانى خورد دست خايد جامه ها را بر درد
((٣٢٨٠)) نيست قدرت هر كسى را سازوار عجز بهتر مايهء پرهيزكار
((٣٢٨١)) فقر از اين رو فخر آمد جاودان كه به تقوى ماند دستش نارسان
((٣٢٨٢)) ز ان غنا و ز ان غنى مردود شد كه ز قدرت صبرها بدرود شد
((٣٢٨٣)) آدمى را عجز و فقر آمد امان از بلاى نفس پر حرص و غمان
((٣٢٨٤)) آن غم آمد ز آرزوهاى فضول كه بدان خو كرده است آن صيد غول
((٣٢٨٥)) آرزوى گل بود گل خواره را گل شكر نگوارد آن بىچاره را