تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٧ - حكايت آن زن كه فرزندش نمى زيست ، بناليد جواب آمد كه اين عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
[ اين تشبيه در آيهء نور است ( الله نور السماوات . . . ) كه ما در مباحث آينده آن را مشروحاً توضيح خواهيم داد ] . اين تشبيه واقعى نيست ، بلكه تجسيمى است كه شايد مردم حيرت زده در بارهء نعمتهاى پشت پرده الهى بويى از آن را استشمام كنند . خلاصه آن زن در آن رؤياى عالى مست شد و آن تجلى گاه اعلى آن ضعيف را از خود بىخود كرد . در رويا مى ديد كه در قصرى سر به آسمان افراشته نام او را ثبت كردهاند و او توانست نام خويش را بخواند ، سپس باو نويد دادند كه اين نعمت از آن اوست ، زيرا در جان بازى صدق و صفايى داشته است ، آرى ، خدمت بسيار لازم است تا از آن نعمت عظمى بهره ور گرديم . از آن جا كه تو در پناه بردن به خدا [ مسامحه داشتى او براى اين كه تو را تزكيه كند و پاك گرداند اين مصيبتها را بتو عنايت كرد . ] زن مى گويد : پروردگارا تا صد سال ديگر بلكه بيش از آن ، هر مدت كه بخواهى بار دارم ساز و خونم بريز ، من در مقابل پاداشى كه هم اكنون مى بينم ، تن به رضايت خواهم داد ، آن زن كم كم پيشتر رفت و فرزندان خود را مشاهده كرد ، آن گاه حق فرمود : اين فرزندان بنا به مشيت من از تو جدا شدند ولى از تو جدا نشدهاند . تو خود حاضر نبودى كه خون اضافى و زايد بدنت را با نيشتر از بدنت دفع كنى بناچار آن خون اضافى به صورت خونريزى بينى از تو دفع شد تا از تب و بيمارى نجات يابى . آرى ، مغز و ميوه از پوستش بهتر است و تن آدمى پوست و مغز روح آن است . به خود بياييد : -
((٣٤١٨)) مغز نغزى دارد آخر آدمى يك دمى آن را طلب گر ز ان دمى