تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٠ - تفسير ابيات
است ، لذا به هر كجا كه بروى با تو خواهد بود ، من همان بامداد راستينم كه روشنايى خود را از انوار الهى دريافته و فروزندگى روزم هرگز به شب تاريك مبدل نخواهد گشت . مريما ، اى فرزند پاك عمران ، چقدر لا حول و لا قوه الا بالله مى گويى ، من خود پيك امين كسى هستم كه اين راز و نياز تو رو ببارگاه اوست . من خود اصل و غذايى جز لا حول ندارم ، آن نور لا حول كه پيش از گفتارها و الفاظ به وجود آمده بود ، تو از من به خدا پناه مى برى ، من خود نقشى هستم نگاشتهء همان خدايى كه تو به او پناهنده مى شوى ، من آن پناهگاهم كه ترا در مشكلات رهايىها دادهام ، تو اعوذ بالله مى گويى ، در صورتى كه من خود شنونده پناه جويىهاى تو مى باشم .
در دنيا بلايى بدتر از ناشناسى نيست ، هم اكنون تو در مقابل محبوب واقعى قرار گرفتهء ولى عشق روحانى را نمى توانى شكوفان بسازى ، تو اى مريم نازنين يار را بيگانه مى پندارى و شادى حقيقى را اندوه مى نامى ؟ اين چنين لطفى كه خداى بزرگ در بارهء ما كرده است ، تو بدون توجه از آن فرار مى كنى .
امان از جهل و غفلت مرگبار ، كه نخل قامت رسا و زيباى محبوب را براى ما چوبه دارى مى سازد و بجاى آن كه در وصول به ايده آل اعلاى هستى از آن نخل زيبا بهره ور شويم با دست خود آن را وسيلهء مرگ قرار داده و نفسهاى واپسين خود را با همان وسيله به پايان مى رسانيم . امان از جهل و ناهشيارى كه مشكين زلف محبوب حيات ما را ، بزنجير گرانبارى مبدل مى سازد و به دست و پا و بال و پر روح مى بندد و آن را از پرواز خود باز مى دارد .
آرى ، اين است نتيجهء نادانى و بىعقلى كه رود نيل با آن عظمت را بما فرعون و فرعونيان بدرياى خون مبدل مى سازد . خون سرخ فام نيل به آن قبطى تبه كار مى گويد : من همان آب حياتم كه بر انسانها زندگى مى بخشم ، بىهوده مرا مريز و مرا