تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٨ - تفسير ابيات
بگذارد و براى زندگى خود تلاش و كوششى نكند ، وقتى از او بپرسند كه چرا كارى نمى كنى ؟ پاسخ بدهد كه من از آن مى ترسم كه سر نوشت ازلى براى من محروميت از كسب مواد معيشت بوده است ؟ بلكه در همهء انسانها همهء زمانها و شرايط محيطى مشغول تلاش و كوشش هستند .
اين همان مسئلهء غلط انداز است كه بعضى از متفكر نماها در بارهء علم الهى نيز گفتهاند .
به اين بيان كه خداوند بهمهء حقايق جهان هستى و بهمهء رويدادها و كارهاى بشرى دانا است ، اگر او از ازل مى داند كه من مى گسارى خواهم كرد ، پس مجبورم كه مرتكب مى گسارى شوم ، و اگر با فرض علم الهى مى گسارى نكنم ، علم خداوند مبدل به جهل مى شود ، شعرى هم در اين باره سرودهاند :
مى خوردن من گر ز ازل حق دانست گر مى نخورم علم خدا جهل شود اولًا خداوند به كارهايى كه ايجاد مى كند نيز عالم است ، آيا علم او بكارهاى خودش او را مجبور مى سازد ؟ .
ثانياً - آيا خداوند فقط به خود كارهاى ما دانا است و بمقدمات و شرايط آنها كه از آن جمله علم و اراده و تصميم و اختيار ما است ، عالم نيست ؟ ثالثاً - چرا اين سؤال را يك انسان پس از هفتاد سال عمر كه صدها هزار كار كوچك و بزرگ انجام داده است ، از خود مى پرسد ؟ چطور شده است كه از اولين زمان آگاهى به اين كه خداوند بهمه اشياء و كارها دانا است ، از خود نپرسيده است كه من اين نفس را كه مى كشم ، آيا خدا بان عالم است يا نه ؟ بلكه بدون توجه به اين مسئله ميليونها نفس مى كشد و صدها هزار كار انجام مى دهد ، در موقع بىكارى و به قول جلال الدين در آن موقع كه روان آدم منحرف عاشق باز كردن و بستن گره ها مى باشد مسئلهء مزبور را براى خود يا ديگران مطرح مى سازد بنا به مسئلهء مزبور تمام جزئيات و كليات تاريخ بشر تا كنون غلط صورت گرفته