تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨١ - روايت
كلام آخرين را به من بگو كه از همه بالاتر و غامضتر است . مگر نه من گوش به پاسخ تو دارم ؟ آيا شما امواج دريا نيز همين كلام را با زبان موجهاى غلطان و كناره هاى نمناك خويش زمزمه مى كنيد ؟ دريا كه مى بايست به اين پرسش من پاسخ گويد ، طفره نزد و شتابندگى نيز نكرد . در تاريكى شب و پيش از آن كه روز فرا رسيده باشد ، زمزمه كنان كلمهء كوتاه و دل پذير مرگ را در گوش من گفت و باز گفت : مرگ ، مرگ ، مرگ اما صفير اين كلمه با طنين صداى پرنده شباهت داشت ، نه بخروشى كه از آتش نو افروختهء دل پسر بچهاى بر مى خاست ، چنان بود كه گويى ، فقط براى من بر خاسته است و تنها در پاى من زمزمه مى كند ، اما اين زمزمهء او آرام آرام بالا خزيد و از راه گوش من به سر و پايم راه يافت و آن را سراسر بشست : مرگ ، مرگ ، مرگ ، مرگ ، مرگ .
اكنون ديگر اين كلمه را فراموش نمى توانم كرد . . . اين بار صداى هزاران نغمه سرا را با نغمه هاى خودم كه در آن ساعت سر از خواب بر داشتند عجين كردهام ، تا كليد اين معما را به دست آرم ، تا آن كلام اصلى را از زبان امواج بشنوم ، كلامى را كه عصارهء شيرينترين نغمه ها و مجموع آن نغمه ها است ، كلام دل پذيرى را كه در پاى من مى خزيد ، همچون لالايى پير زنى كه گهوارهاى را تكان دهد به صورت نجوايى از دهان دريا تحويل گيرم . » [١] راف والدو امرسون ( آمريكا ١٨٠٣ - ١٨٨٢ ) « تاريخ - براى آن كس كه همه چيز را آفريده ، كوچك و بزرگى نيست . هر جا كه او هست ، همه چيز هست و هيچ جا هم نيست كه او نباشد . مرا با همهء ناچيزى ببين ، ناچيزم و همه چيز هستم زيرا زادهء زمين و هفت ستاره و سال شمسى هستم ، زادهء
[١] منتخبى از بهترين اشعار آمريكايى ص ٤٣ و ٤٤ . ولت ويتمن اسرار آميز بودن خاموشى شعلهء زندگى را بيان نموده و گره آن را ناگشودنى مى داند ، آرى مرگ اين منظرهء پر از اسرار را هم با رها كردن آخرين نفس آدمى نشان مى دهد . .