تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤٤ - تفسير ابيات
در آمدن آن عاشق لاابالى در بخارا و تحذير كردن دوستان او را از پيدا شدن
روايت
در آمدن آن عاشق لاابالى در بخارا و تحذير كردن دوستان او را از پيدا شدن
((٣٨٧٢)) اندر آمد در بخارا شادمان پيش معشوق خود و دار الامان
((٣٨٧٣)) همچو آن مستى كه پرّد بر اثير مه كنارش گيرد و گويد كه گير
((٣٨٧٤)) هر كه ديدش در بخارا گفت خيز پيش از پيدا شدن منشين گريز
((٣٨٧٥)) كه تو را نى جويد آن شه خشمگين تا كشد از خان تو ده ساله كين
((٣٨٧٦)) الله ا لله در ميا در خون خويش تكيه كم كن بردم و افسون خويش
((٣٨٧٧)) شحنهء صدر جهان بودىّ و راد معتمد بودى مهندس اوستاد هم مشيرش بودى و هم محترم گشتى از بهر گناهى متهم
((٣٨٧٨)) غدر كردى وز جزا بگريختى رسته بودى باز چون آويختى ؟
((٣٨٧٩)) از بلا بگريختى با صد حيل ابلهى آوردت اينجا يا اجل ؟
((٣٨٨٠)) اى كه عقلت بر عطارد دق كند عقل و عاقل را قضا احمق كند
((٣٨٨١)) نحس خرگوشى كه باشد شير جو زيركى و عقل و چالاكيت كو ؟
((٣٨٨٢)) هست صد چندين فسونهاى قضا گفت إذا جاء القضاء ضاق الفضا
((٣٨٨٣)) صد ره و مخلص بود از چپ و راست از قضا بسته شود گر اژدهاست
روايت « إذا جاء القضاء ضاق الفضا و إذا جاء القدر عمى البصر . » (١) ( در آن هنگام كه قضا فرود آيد فضا تنگ مى شود و موقعى كه قدر فرا مى رسد چشم نابينا مى گردد . )
(١) مدرك اين روايت و مضمون آن در مجلدات گذشته ذكر شده است . .