تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٧ - توضيحى در بارهء هستى مرد الهى و نيستى او
((٣٦٧١)) چون زبانهء شمع پيش آفتاب نيست باشد هست باشد در حساب
((٣٦٧٢)) هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهى پنبه بسوزد ز ان شرر
((٣٦٧٣)) نيست باشد روشنى ندهد تو را كرده باشد آفتاب او را فنا
توضيحى در بارهء هستى مرد الهى و نيستى او تصور اجتماع هست و نيستى براى مرد الهى ، يكى از فروع اصل گذشته است كه گفتيم : با اختلاف و تعدد جهت ، يك موضوع مى تواند مجمع اثبات و نفى بوده باشد . در مورد فناى مرد الهى در حوزهء پيشگاه ربوبى و بقاى آن فى نفسه ، تشبيه جالبى را جلال الدين مطرح كرده است . مى گويد : شعلهء شمع در مقابل خورشيد ، محو و فانى است ، زيرا روشنايى آفتاب چنان غلبه دارد كه براى شعلهء شمع نمودى نمى ماند از طرف ديگر شعلهء شمع فى نفسه وجود دارد ، زيرا اگر پنبهاى را نزديكش ببرى مى سوزاند .
اين تشبيه جالب از نظر ادبى و تقريب به ذهن اشخاص متوسط بسيار مناسب است ، ولى نمى توان گفت : حقيقت امر در رابطهء مرد الهى با خدا چنان است كه جلال الدين توصيف مى كند ، زيرا روشنايى نور خورشيد با وضع ساختمان چشم آدمى است كه اشياء را روشن و قابل ديدن مى نمايد ، خود نور از هر منبع و كانونى كه باشد بالاخره خواه موج هويگنس باشد يا ذرات ريز دالتون و نيوتن ، عينيت خارجى دارد كه با اضافه و منها كردن آن موج يا ذرات در فضاى معين همان عين خارجى ( نور ) افزايش يا كاهش خواهد يافت ، نهايت امر اين است كه ساختمان چشم آن اندازه دقيق نيست كه افزايش نور را از حد روشنايى آفتاب منعكس نمايد .