تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٣ - تفسير ابيات
مى ترسد و خود را داراى دانش يا ثروت مى بيند . با خود مى گويد : مى ترسم دزدان بيايند و روزگارم را تباه كنند : كدام روزگار ؟ مگر اينان كه حيات سودمند واقعى ندارند ، روزگارى دارند با خود مى گويد : مردم مى آيند و مرا از كار باز مى دارند كدامين كار ؟ مگر اينان تا گلو در بىكارى فرو نرفتهاند همينطور آدم لخت عريان بيم آن دارد كه بيايند و لباسش را در آورند كدامين لباس شگفتا ، مى گويد : من مى دانم ، من عالمم ، و از علوم صدها فصل و باب مى دانم ، اما اين تيره بخت ستمكار كوچكترين علم به خود ندارد ، اصلا خود را نمى شناسد او خواص تمام جوهرها را مى داند ، اما در بارهء جوهر خود مانند خر نفهمى است كه هيچ نمى داند . مى گويد ، من همهء حقايق و احكام را مى دانم ، مى دانم چه چيزى جايز است و چه چيزى جايز نيست ، اما نمى داند كه وجود و روشى كه براى رشد روحى خود در پيش گرفته است ، جايز است ، يا جايز نيست ، او پست و زبون مانند عجوز از كار افتاده است تمام رواها و نارواها را مى دانى ، اما نمى دانى كه اصلا وجودت روا است يا ناروا هر گونه كالايى در مقابل تو بگذارند قيمت آن را تشخيص مى دهى ، اما از حماقت بهيچ وجه از قيمت خودت خبرى ندارى تو همچنان علم نجوم هم خواندهاى و سعد و نحسها را مى شناسى ، ولى نمى دانى كه وجود خودت سعد است يا نحس مى دانى جان همهء علمها چيست ؟
((٢٦٥٤)) جان جملهء علمها اين است اين كه بدانى من كىام در يوم دين
روح اصلى تمام دانشها آن دانش است كه جان آدمى را ابديت ببخشد . تو از اصول دين عادى اطلاعات كامل دارى ، اما نمى دانى كه اگر اصل خود را ندانى آن اصول دين فايدهاى بتو نخواهد داشت .