تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٥ - وخامت حال آن مرغ كه ترك حزم كرد از حرص و هوا
وخامت حال آن مرغ كه ترك حزم كرد از حرص و هوا
((٢٨٦٢)) باز مرغ فوق ديوارى نشست ديده سوى دانه و دامى ببست
((٢٨٦٣)) گه نظر او را سوى صحرا بُدى گاه حرصش سوى دانه مى شدى
((٢٨٦٤)) اين نظر با آن نظر چاليش كرد ناگهانى از خرد خاليش كرد رفت و دانه خورد و اندر دام ماند صايدش كشت و بخورد و كام راند
((٢٨٦٥)) باز مرغى كان تردد را گذاشت ز ان نظر بر كند و بر صحرا گماشت
((٢٨٦٦)) شاد پر و بال او بخاً له تا امام جمله آزادان شد او
((٢٨٦٧)) هر كه او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادى نشست
((٢٨٦٨)) ز ان كه شاه حازمان آمد دلش تا گلستان و چمن شد منزلش
((٢٨٦٩)) حزم از او راضى و او راضى ز حزم اين چنين كن گر كنى تدبير و عزم
((٢٨٧٠)) بارها در دام حرص افتاده اى حلق خود را در بريدن داده اى
((٢٨٧١)) بازت آن توّاب لطف آزاد كرد توبه پذرفت و درونت شاد كرد
((٢٨٧٢)) گفت ان عدتم كذا عدنا كذا نحن زوجنا الفعال بالجزا
((٢٨٧٣)) چون كه جفتى را برِ خود آورم آيد آن جفتش دوانه لا جرم
((٢٨٧٤)) جفت كرديم اين عمل را با اثر چون رسد جفتى رسد جفت دگر
((٢٨٧٥)) چون ربايد غارتى از جفت شوى جفت مى آيد پى او شوى جوى
((٢٨٧٦)) بار ديگر سوى اين دام آمدى خاك اندر ديدهء توبه زدى
((٢٨٧٧)) بازت آن توّاب بگشود آن گره گفت هين بگريز و اين سو پا منه
((٢٨٧٨)) باز چون پروانهء نسيان رسيد جانتان را جانب آتش كشيد
((٢٨٧٩)) كم كن اى پروانهء نسيان و شكى در پر سوزيده بنگر تو يكى
((٢٨٨٠)) چون رهيدى شكر آن باشد كه هيچ سوى آن دانه ندارى پيچ پيچ
((٢٨٨١)) تا تو را چون شكر گويى بخشد او روزكى بىدام و بىخوف عدو