تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٧ - خبر كردن خروس از مرگ خواجه
خبر كردن خروس از مرگ خواجه
((٣٣٤٣)) ليك فردا خواهد او مردن يقين گاو خواهد كشت وارث در حنين
((٣٣٤٤)) صاحب خانه بخواهد مرد و رفت روز فردا نك رسيدت لوت رفت
((٣٣٤٥)) پاره هاى نان و لالنگ و طعام در ميان كوى يابد خاص و عام
((٣٣٤٦)) گاو قربانى و نانهاى تنك بر سگان و سائلان ريزد سبك
((٣٣٤٧)) مرگ اسب و استر و مرگ غلام بد قضا گردان اين مغرور خام
((٣٣٤٨)) از زيان مال و درد آن گريخت مال افزون كرد و خون خويش ريخت
((٣٣٤٩)) اين رياضتهاى درويشان چراست كان بلا بر تن بقاى جانهاست
((٣٣٥٠)) تا بقاى خود نيايد سالكى چون كند تن را سقيم و هالكى
((٣٣٥١)) دست كى جنبد به ايثار و عمل تا نبيند داده را جايش بدل
((٣٣٥٢)) آن كه بدهد بىاميدى سودها آن خداى است آن خداى است آن خدا
((٣٣٥٣)) يا ولىّ حق كه خوى حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت
((٣٣٥٤)) كاو غنى است و جز او جمله فقير كى فقيرى بىعوض گويد كه گير
((٣٣٥٥)) تا نبيند كودكى كه سيب هست او پياز گنده را ندهد ز دست
((٣٣٥٦)) اين همه بازار بهر اين غرض بر دكانها شسته بهر اين عوض
((٣٣٥٧)) صد متاع خوب عرضه مى كنند و اندرون دل عوضها مى تنند
((٣٣٥٨)) يك سلامى نشنوى اى مرد دين كه نگيرد آخرت آن آستين
((٣٣٥٩)) بىطمع نشنيدهام از خاص و عام من سلامى اى برادر و السلام
((٣٣٦٠)) جز سلام حق تو هين آن را بجو خانه خانه جا به جا و كو بكو
((٣٣٦١)) از دهان آدمى خوش مشام هم پيام حق شنيدم هم سلام
((٣٣٦٢)) وين سلام باقيان بر بوى آن من همى نوشم به دل خوشتر ز جان
((٣٣٦٣)) ز ان سلام او سلام حق شده است كاتش اندر دودمان خود زده است
((٣٣٦٤)) مرده است از خود شده زنده به رب ز ان بود اسرار حقش در دو لب