تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٧ - تشبيه نص با قياس
تشبيه نص با قياس
((٣٥٨١)) مجتهد هر گه كه باشد نص شناس اندر آن صورت نينديشد قياس
((٣٥٨٢)) چون نيابد نص اندر صورتى از قياس آن جا نمايد عبرتى
((٣٥٨٣)) نص وحى روح قدسى دان يقين و ان قياس عقل جز وى تحت اين
((٣٥٨٤)) عقل از جان گشت با ادراك و فر روح او را كى شود شود زير نظر
((٣٥٨٥)) ليك جان در عقل تأثيرى كند ز ان اثر آن عقل تدبيرى كند
((٣٥٨٦)) نوح وار ار صد قى زد در تو روح كويم و كشتى و كو طوفان نوح ؟
((٣٥٨٧)) عقل اثر را روح پندارد و ليك نور خور از قرص خورد و راست نيك
((٣٥٨٨)) ز ان به قرصى سالكى خورسند شد كه ز نورش سوى قرص افكند شد
((٣٥٨٩)) ز انكه اين نورى كه اندر سافل است نيست دائم روز و شب او آفل است
((٣٥٩٠)) وان كه اندر قرص دارد باش و جا غرقهء آن نور باشد دائما
((٣٥٩١)) نه سحابش ره زند خود نى غروب وارهد او از فراق سينه كوب
((٣٥٩٢)) اين چنين كس اصلش از افلاك بود يا مبدل گشت اگر از خاك بود
((٣٥٩٣)) ز انكه خاكى را نباشد تاب آن كه زند بر وى شعاعى جاودان
((٣٥٩٤)) گر زند بر خاك دائم نور خور آن چنان سوزد كه بايد زو ثمر
((٣٥٩٥)) دائم اندر آب كار ماهى است مار را با او كجا همراهى است ؟
((٣٥٩٦)) ليك در كُه مارهاى پر فنند اندرين يم ماهيىها مى كنند
((٣٥٩٧)) مكرشان گر خلق را شيدا كند هم ز دريا تا سه شان رسوا كند
((٣٥٩٨)) و اندرين يم ماهيان پر فنند مار را از سحر ماهى مى كنند گر تو مارى شو قرين ماهيان تا شوى چون ماهيان در يم روان
((٣٥٩٩)) ماهيان قعرِ درياى جلال بحرشان آموخته سحر جلال
((٣٦٠٠)) پس محال از تاب ايشان حال شد نحس آن جا رفت و نيكو فال شد زهر آن جا رفت و شكر شد يقين سنگ آن جا رفت و شد درّ ثمين