تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٦ - مسالهء فنا و بقاى درويش كامل
مسالهء فنا و بقاى درويش كامل
((٣٦٦٩)) گفت قائل در جهان درويش نيست ور بود درويش آن درويش نيست
((٣٦٧٠)) هست از روى بقاى ذات او نيست گشته وصف او در وصف هو
((٣٦٧١)) چون زبانهء شمع پيش آفتاب نيست باشد هست باشد در حساب
((٣٦٧٢)) هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهى پنبه بسوزد ز ان شرر
((٣٦٧٣)) نيست باشد روشنى ندهد تو را كرده باشد آفتاب او را فنا
((٣٦٧٤)) درد و صد من شهد يك وقيه ز خلّ چون در افكندى و در وى گشت حل
((٣٦٧٥)) نيست باشد طعم خل چون مى چشى هست آن وقيه فزون چون مى كشى
((٣٦٧٦)) پيش شيرى آهويى بىهوش شد هستىاش در هست او رو پوش شد
((٣٦٧٧)) اين قياس ناقصان بر كار رب جوشش عشق است نه از ترك ادب
((٣٦٧٨)) نبض عاشق بىادب بر مى جهد خويش را در كفهء شه مى نهد
((٣٦٧٩)) بىادبتر نيست زو كس در جهان با ادبتر نيست زو كس در نهان
((٣٦٨٠)) هم به نسبت دان وفاق اى منتخب اين دو ضدّ با ادب با بىادب
((٣٦٨١)) بىادب باشد چو ظاهر بنگرى كه بود دعوى عشقش همسرى
((٣٦٨٢)) چون به باطن بنگرى دعوى كجاست او و دعوى پيش آن سلطان فناست
((٣٦٨٣)) مات زيد زيد اگر فاعل بود ليك فاعل نيست كو عاطل بود
((٣٦٨٤)) او ز روى لفظ نحوى فاعل است ور نه او مفعول و موتش قاتل است
((٣٦٨٥)) فاعلى چه كاو چنان مقهور شد فاعلىها جمله از وى دور شد