تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٦ - روايت
ابر مرگ و تقدير را مى بينم كه بر سرم سايه افكنده .
اما ساعات زمانه خونسرد و بىاعتنا همچنان در گذرند ، نام خود را فراموش كردهام ، مسكن خويش را نمى شناسم ، نوميد و گريان از شب تا صبح سر گردانم ، ديگر هيچ نمى دانم هيچ نمى فهمم ، منتظر هيچ چيز خوب و اميد بخشى نيستم ، مثل كودكى كه فريادزنان سراغ مادرش را مى گيرد ، دير زمانى است كه در را بروى من بسته و مرا در تاريكى و خاموشى تنها گذاشتهاند . » [١] الكسندر سر گيويچ پوشگين ( روسيه ١٧٩٩ - ١٨٣٧ ) « طوفانهاى سر نوشت گل شاداب زندگى مرا پژمردهاند . اكنون يكه و تنها دست در دست نوميدى و خستگى مرگ بار خويش در انتظار لحظهء نجات بخش آخرينم چون برگ خشكى مى نمايم كه با وجود گذشتن فصل ، همچنان بر شاخهء برهنهء خود مانده باشد و پيوسته از سرماى زمستان و باد شمال سيلى خورد » . [٢] پاولووا ( روسيه ١٨٠٧ - ١٨٩٣ ) « در قمار زندگى ، نقد گران خود را ذره ذره بميدان آوردم و ذره ذره باختم ، حالا ديگر هيچ ندارم . آن قدر باختهام كه گوشت و پوستى نيز بر تنم نمانده است ، اما هنوز دو لب من خاموش است تا كسى به راز نهانم پى نبرد . » [٣] لرمانتوف ( روسيه ١٨١٤ - ١٨٤١ ) « حالا ديگر دهان او كه سر چشمهء ترانه هاى سحر انگيز بود ، براى هميشه
[١] همان مأخذ ، ص ٤٠٤ . اسپيس در قطعهء بالا بيش از اندازه ناله مى كند ، اين ناله افراطى مانند خنده هاى تفريطى از متن زندگى آدمى بر نمى خيزد . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٢٧٩ . پوشگين مرگ را سقوط نمى بيند ، بلكه آن را نجات بخش انسانى از گردابهاى پايان زندگى مى داند . .
[٣] همان مأخذ ، ص ٢٩ . پاولوا سكوت غوغا انگيزى را كه در باختن تدريجى زندگى و فرا رسيدن شامگاه مرموز مرگ وجود دارد مجسم ساخته است . .