تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٦ - آيه
((٣٠٤٧)) گر بديدى مطلعش را ز احتيال بند كردى راه هر ناخوش خيال
((٣٠٤٨)) كى رسد جاسوس را آن جا قدم كه بود مرصاد و در بند عدم
((٣٠٤٩)) دامن فضلش به كف كن كور وار قبض اعمى اين بود اى شهريار
((٣٠٥٠)) دامن او امر و فرمان وى است نيك بختى كه تقى جان وى است
((٣٠٥١)) آن يكى در مرغزارى و جوى آب و آن يكى پهلوى او اندر عذاب
((٣٠٥٢)) او عجب مانده كه ذوق اين ز چيست ؟
وين عجب مانده كه او در حبس كيست ؟
((٣٠٥٣)) هين چرا خشكى كه اين جا چشمه هاست هين چرا زردى كه اين جا صد دواست
((٣٠٥٤)) هم نشينا ، هين در آ اندر چمن گويد اى جان من نيارم آمدن هين بيا جانا كه پايت بسته نيست گويدش نى نى نتانم تو بايست
آيه « اِذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوه عَلى وَجْه أَبِي يَأْتِ بَصِيراً . وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ . وَلَمَّا فَصَلَتِ اَلْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ قالُوا تَا لله إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ اَلْقَدِيمِ . فَلَمَّا أَنْ جاءَ اَلْبَشِيرُ أَلْقاه عَلى وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصِيراً . » ١٢ : ٩٣ - ٩٦ (١) [ حضرت يوسف عليه السلام فرمود : ] ( اين پيراهن مرا ببريد و بروى پدرم بياندازيد بينايى او بر مى گردد . و با همهء خاندانتان پيش من بياييد . وقتى كه قافلهء برادران يوسف از مصر بيرون شد و به يعقوب رسيدند ، پدرشان ( يعقوب ) فرمود : من به طور قطع بوى يوسف را در مى يابم ، اگر اين ادعايم را به سفاهت من حمل نكنيد ، فرزندانش گفتند : سوگند به خدا ، تو در همان گمراهى قديمت هستى . موقعى كه بشير ( يهودا يا ملك بن ذعر ) آمد ، پيراهن يوسف را بروى يعقوب انداخت ، همان لحظه يعقوب بينا گشت . )
(١) سوره يوسف ، آيهء ٩٣ تا ٩٧ . .