تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٦ - ١ - مرگ از ديدگاه جلال الدين
فى مقعد صدق عند مليك مقتدر .
و سر مست بادهء طهور نه دوغ دروغين .
مقعد صدق و جليس حق شده رسته زين آب و گل و آتشكده [١]
دقت كنيد كه -
مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان و آب جان بر كندهاند [٢]
اين هم نوعى از ساده لوحى و حماقت است كه انسان گمان كند : وقتى كه از مادر متولد شد ، طناب زندگى در وجود او كشيده مى شود و بس ، و نمى داند كه : -
هر نفس نو مى شود دنيا و ما بىخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نو نو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد
مى دانى چرا زندگى را مانند يك طناب طولانى مستقل مى بينى ؟ : -
آن ز تيزى مستمر شكل آمده است چون شرر كش تيز جنبانى به دست شاخ آتش را بجنبانى بساز در نظر آتش نمايد بس دراز اين درازى مدت از تيزى صنع مى نمايد سرعت انگيزى صنع . . .
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتيست مصطفى فرمود دنيا ساعتيست [٣] هر دمى مرگى و حشرى داديم تا بديدم دستبرد آن كريم [٤]
حال كه چنين است و تو هر لحظه در نوار مرزى زندگى و مرگ كه مفهوم بخش حيات است ، حركت مى كنى ، پس چرا مرگ را به شكل يك هيولاى وحشتناك در آوردهاى . شاد باش و شاد زى و با خويشتن بگو : -
ز انكه مرگم همچو جان خوش آمده است مرگ من در بعث چنگ اندر زده است
[١] دفتر پنجم ، ص ٣٠٩ بيت ٤ تا ١١ . .
[٢] دفتر پنجم ، ص ٣٥٠ بيت ١٢ . .
[٣] دفتر اول ، ص ٢٥ بيت ٥٤ تا ٦٠ و بيت ٥٢ . .
[٤] دفتر پنجم ، ص ٣٥٠ بيت ١٢ . .