تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٦ - حيله دفع مغبون شدن در بيع و شرى
حكمت ويران شدن تن به مرگ
تفسير ابيات
حكمت ويران شدن تن به مرگ
((٣٥٣٤)) كرد ويران تا كند معمورتر قوم انبه بود و خانه مختصر
((٣٥٣٥)) من چو آدم بودم اول حبس كرب پر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب
((٣٥٣٦)) من گدا بودم در اين خانهء چو چاه شاه گشتم قصر بايد بهر شاه
((٣٥٣٧)) قصرها خود مر شهان را مأنس است مرده را خانه و مكان گورى بس است
((٣٥٣٨)) انبيا را تنگ آمد اين جهان چون شهان رفتند اندر لا مكان
((٣٥٣٩)) مردگان را اين جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنى تنگتر
((٣٥٤٠)) گرنه تنگ است اين فغان از بهر چيست چون دو تا شد هر كه در وى بيش زيست
((٣٥٤١)) در زمان خواب چون آزاد شد ز ان مكان بنگر كه جان چون شاد شد
((٣٥٤٢)) ظالم از ظلم طبيعت باز رست مرد زندانى ز فكر حبس جست
((٣٥٤٣)) اين زمين و آسمانِ بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ
((٣٥٤٤)) چشم بند آمد فراخ و سخت تنگ خندهء او گريه فخرش جمله ننگ
تفسير ابيات مشيت الهى خانهء بدن را به وسيلهء مرگ ويران مى كند ، اما اين ويران كردن عبث و بىهوده نيست ، بلكه براى به وجود آوردن آبادى با عظمتتر است كه تركيب گل و خاك را بر هم مى زند .
اگر جمعيت يك خانه زيادتر شود و خانه گنجايش آن را نداشته باشد ، چارهاى جز خراب كردن و توسعهء خانه وجود ندارد . من در زندگانى مانند حضرت آدم بودم كه محبوس اندوه بود ، پس از آن كه از آن چار چوبه بيرون آمد ، اكنون نسلش شرق و غرب عالم را پر كرده است .
من در اين خانهء مانند چاه گدا بودم ، اكنون كه به سلطنت رسيدهام ، براى وجود من قصرى لازم است ، قصر بزرگ و وسيع است كه مى تواند جايگاه انس عظما