تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣١ - باز جواب انبياء عليهم السلام ايشان را
باز جواب انبياء عليهم السلام ايشان را
((٢٩٢٢)) انبيا گفتند نوميدى بد است فضل و رحمتهاى بارى بىحد است
((٢٩٢٣)) از چنين محسن نشايد نااميد دست در فتراك اين رحمت زنيد
((٢٩٢٤)) اى بسا كارا كه اوّل صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختى گذشت
((٢٩٢٥)) بعد نوميدى بسى اميدهاست از پس ظلمت بسى خورشيدهاست
((٢٩٢٦)) خود گرفتم كه شما سنگين شديد قفلها بر گوش و بر دل بر زديد گر چه سنگين دل چو خارا آمديد قفلها بر گوش و چشم و جان زديد
((٢٩٢٧)) هيچ ما را با قبولى كار نيست كار ما تسليم و فرمان بردنى است
((٢٩٢٨)) او بفرمودستمان اين بندگى نيست ما را از خود اين گويندگى
((٢٩٢٩)) جان براى امر او داريم ما گر به ريگى گويد او ، كاريم ما امر حق را ما گروهى بىريا مى رسانيم اين رسالت با شما
((٢٩٣٠)) غير حق جان نبى را يار نيست با قبول و ردّ خلقش كار نيست
((٢٩٣١)) مزد تبليغ رسالاتش از اوست زشت و دشمن رو شديم از بهر دوست
((٢٩٣٢)) ما بر اين درگه ملولان نيستيم تا ز بعد راه هر جا بيستيم
((٢٩٣٣)) دل فرو بسته و ملول آن كس بود كز فراق يار در محبس بود
((٢٩٣٤)) دل بر و مطلوب با ما حاضر است در نثار رحمتش جان شاكر است
((٢٩٣٥)) در دل ما لاله زار و گلشنى است پيرى و پژمردگى را راه نيست
((٢٩٣٦)) دائماً ترّ و جوانيم و لطيف تازه و خندان و شيرين و ظريف
((٢٩٣٧)) پيش ما صد سال و يك ساعت يكيست كه دراز و كوته از ما منفكى است
((٢٩٣٨)) آن دراز و كوتهى در جسمهاست خود دراز و كوته اندر جان كجاست
((٢٩٣٩)) سيصد و نه سال آن اصحاب كهف پيششان يك روز بى اندوه و لهف
((٢٩٤٠)) وانگهى ننمودشان يك روز هم كه به تن باز آمد ارواح از عدم
((٢٩٤١)) چون نباشد روز و شب يا ماه و سال كى بود سيرىّ و پيرىّ و ملال