تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٧ - تفسير ابيات
بيان آن كه ايمان مقلد خوف است و رجا
آيا حماقتى بدتر ازين وجود دارد كه انسان بنشيند و زندگى خود را تباه سازد به اين دليل كه شايد سر نوشت ازلى من محروميت بوده است ؟
بيان آن كه ايمان مقلد خوف است و رجا
((٣٠٩٣)) داعى هر پيشه اميد است و بوك گر چه گردنشان ز كوشش شد چو دوك
((٣٠٩٤)) بامدادن چون سوى دكان رود بر اميد و بوك روزى مى دود
((٣٠٩٥)) بوكه روزى نبودت چون مى روى خوف حرمان هست ، تو چونى قوى ؟
((٣٠٩٦)) خوف حرمان ازل در كسب لوت چون نكردت سست اندر جستجوت
((٣٠٩٧)) گويى ار چه خوف حرمان هست پيش هست اندر كاهلى اين خوف بيش
((٣٠٩٨)) هست در كوشش اميدم بيشتر دارم اندر كاهلى افزون خطر
((٣٠٩٩)) پس چرا در كار دين اى بد گمان دامنت مى گيرد اين خوف زيان
((٣١٠٠)) يا نديدى كاهل اين بازارها در چه سودند انبياء و اولياء
((٣١٠١)) زين دكان رفتن چه كانشان رو نمود اندرين بازارچه بستند سود
((٣١٠٢)) آتش آن را رام چون خلخال شد بحر اين را رام چون حمال شد از دم آن مردهاى زنده شده ابر آن را سايه بانى آمده
((٣١٠٣)) آهن آن را نرم هم چو موم شد باد آن را بنده و محكوم شد شد و را در دفع دشمن چوب مار عنكبوتى شد مر اين را پرده دار خوف حرمان ازل در كسب لوت چون نكردت سست اندر جستجوت ؟
آيا حماقتى بدتر ازين وجود دارد كه انسان بنشيند و زندگى خود را تباه سازد به اين دليل كه شايد سر نوشت ازلى من محروميت بوده است ؟
نكتهء فوق العادهء با اهميتى است كه جلال الدين متذكر شده و ما مى توانيم عالىترين نتيجهء يك مسئلهء عالى انسانى را از آن استخراج كنيم . مى گويد : آيا از آغاز تاريخ بشرى تا كنون شنيده شده است كه يك آدم عاقل بنشيند و دست روى دست