تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٢ - روايت
خاكى هستم كه دست قيصر و مغز افلاطون و دل مسيح و نبوغ شكسپير را با ذرات خود آميخته دارد . » [١] جيمز راسل لاول ( آمريكا ١٨١٩ - ١٨٩١ ) « دو باره زمزمه كنان در گوش بچهام گفتم : « آرى عزيز من اين برفى كه همه جا را مى پوشاند ، رحمتى است كه از جانب پدر ( خداى آسمانى ) ما مى آيد ، زيرا تنها اوست كه مى تواند اين دانه ها را به سوى ما بفرستد . با ديدهء اشك آلوده دخترم را نوازش دادم ، اما او نفهميد كه نوازش من براستى بان خواهر ديگرش نيز عملى شده بود ، آن دخترك معصومى كه ديرى بود در زير خاك سرد خانه داشت و در اين دم دانه هاى برف آرام آرام بر سنگ گورش فرو مى ريخت . » [٢] شعراى ديگر نيز چه در شرق و چه در غرب زيباترين عبارات و با ابهتترين و وحشتناكترين جملات را در بارهء مرگ گفتهاند . ما اين جملات را با قطعهاى از ويليام بريانت ( آمريكا ( ١٧٩٤ - ١٨٧٨ ) پايان داده مطالبى را در پيرامون مرگ مطرح خواهيم كرد : - « سرانجام . . . وقتى كه ترس ساعت تلخ آخرين روح ترا چون سايهء تيرهاى در بر گيرد ، و تجسم مناظر دهشت زاى رنج احتضار و كفن مرگ و تابوت و ظلمت جاودانى و گور تنگ و تاريك بلرزه ات در آورد و دلت را بچنگ غم و اضطراب بسپارد ، بزير آسمان رو ، گوش به زمين ، بابها ، بفضاى پهناور ده - گوش كن كه مى گويند : روزى
[١] همان مأخذ ، ص ١٦ . امرسون با تجسيم هيولاى مرگ خود را نمى شكند و اشتراك وجود خود را با چشمگيران تاريخ موجب تسليت خود تلقى مى كند . .
[٢] همان مأخذ ، ص ٣٣ . لاول تسليم محض بودن وجود انسانى را در مقابل حوادث طبيعت ، كه او را فوق العاده مورد دل سوزى قرار مى دهد ، گوشزد مى كند . انسانى كه پيش از گذاشتن گام به روى پل مرگ ، با زندگى خود مى خواست آسمانها را بشكافد . .