تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٥ - حكايت آن زن كه فرزندش نمى زيست ، بناليد جواب آمد كه اين عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
حكايت آن زن كه فرزندش نمى زيست ، بناليد جواب آمد كه اين عوض رياضت توست و به جاى جهاد مجاهدان است تو را
اين حكايت بشنو و وعظى شمر تا نگردى خسته از نقص و ضرر
((٣٣٩٩)) آن زنى هر سال زاييدى پسر بيش از شش مه نبودى عمرور
((٣٤٠٠)) يا سه مه يا چار مه گشتى تباه ناله كرد آن زن كه افغان اى اله
((٣٤٠١)) نُه مَهم بار است و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح
((٣٤٠٢)) پيش مردان خدا كردى نفير زين شكايت آن زن از درد نذير
((٣٤٠٣)) بيست فرزندش چنين در گور كرد آتشى در جان او افتاد و درد
((٣٤٠٤)) تا شبى بنمود او را جنتى باغكى سبزى خوشى بىضنّتى
((٣٤٠٥)) باغ گفتم نعمت بىكيف را كاصل نعمتهاست بىشك باغها
((٣٤٠٦)) ور نه لا عين رأت چه جاى باغ گفت نور غيب را يزدان چراغ
((٣٤٠٧)) مثل نبود اين مثال آن بود تا برد بوى آن كه از حيوان بود
((٣٤٠٨)) حاصل آن زن ديد آن را مست شد ز ان تجلى آن ضعيف از دست شد
((٣٤٠٩)) ديد در قصرى نبشته نام خويش آنِ خود دانستش آن محبوب كيش
((٣٤١٠)) بعد از آن گفتند كاين نعمت و راست كو به جانبازى به جز صادق نخواست
((٣٤١١)) خدمت بسيار مى بايست كرد مر تو را تا بر خورى زين چاشت خورد
((٣٤١٢)) چون تو كاهل بودى اندر التجا آن مصيبتها عوض دادت خدا
((٣٤١٣)) گفت يا رب تا به صد سال و فزون اين چنينم ده بريز از من تو خون
((٣٤١٤)) اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش ديد در وى جمله فرزندان خويش
((٣٤١٥)) گفت از من گم شد از تو گم نشد بىدو چشم غيب كس مردم نشد
((٣٤١٦)) تو نكردى فصد و از بينى دويد خون افزون تاز تب جانت رهيد
((٣٤١٧)) مغز هر ميوه بِه است از پوستش پوست دان من را و مغز آن دوستش
((٣٤١٨)) مغز نغزى دارد آخر آدمى يك دمى آن را طلب گر ز ان دمى