تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٩ - ٩ - مرگ از ديدگاه قرآن
كشيده و به تمامى آن زندگان كه مهياى خواب بودند ، مى گستراند ، اختران آسمان مانند هميشه در درياى پهناور فضا با آرامش مخصوص به خود مشغول شناورى بودند و بخستگى اولاد آدم از تلاشهاى طاقت فرسا بهت زده لبخندهاى مرموزى مى زدند كشتكاران روانهء كوخهاى محقر خود گشته و صداى كاروان رهروان نيز به شماره افتاده مانند صداى خود كاروانيان به خاموشى مى گراييد . حتى دلباختگان هم از پريدن در فضاى بىكران خيالات خسته شده ، سر ببالش سكوت مى نهادند .
ولى پرده هاى ظلمانى عالم ماديات ، همچنان از مقابل چشمان على عليه السلام بر كنار بود » .
آرى ، لحظات دل افروز شب تاريك از راه رسيده و ساعتهاى هيجان روحانى على عليه السلام را اعلام مى كرد .
گاهى با دقت بمحاسبهء نفس خود مى پرداخت ، ساعتى در بيابانهاى كوفه در دل تاريك شب در حالت تفكر سير مى كرد و گاهى از مقابل كوى يتيمان و بيوه زنان و دردمندان مى گذشت تا ببيند آيا آنان هم با دلى آسوده سر ببالش استراحت نهادهاند ؟ گاهى مناجات شبانگاهىاش بر در و ديوار مسجد كوفه طنين ابديت مى انداخت . لحظه هاى محدودى هم از راه ترحم به ناله هاى اعضاء رنج ديده و خستهء خود ، ديده گان حق بين خود را از خيره شدن بروى تبه كاران مى بست .
و همچنان چشم و گوش و قلب زنده ها از انسان و چهار پايان و مرغ و مور در خواب عميق فرو رفته بود كه قلب هميشه بيدار على عليه السلام ، چشمان او را بار ديگر بكشت گاه دنيا باز مى گرداند .
جاى بسى شگفت بود كه نسيم سحرگاهى كه گويى حتى كوه ها و دره ها و جنگلها و ستارگان را هم با غمزه هاى لطيف خود بخواب فرو برده بود ، دامن كشان بسراغ على عليه السلام مى آمد و بگمان اين كه دم سردش در دل آتشين على اثرى خواهد بخشيد ، اعضاء رنج ديده على عليه السلام را نوازش مى داد ، شايد كه بتواند آفتاب دل مشتاق او را چند لحظه در مغرب خواب ، از طلوع باز دارد تا صبح صادق طلوع كند .