تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧١ - روايت
بودلر ( فرانسه ١٨٢١ - ١٨٦٧ ) » براى من ديگر بهار دل پذير عطر افشانى نمى كند ، اكنون زمانه همچون تودهء برفى كه رهگذر نيمه جان را در خود فرو برد ، هر لحظه بيشتر مرا در كام خويش مى كشد . از بالاى بلندى به كرهء زمين نظر مى افكنم .
اما ديگر سراغ گوشهء راحتى براى خويش نمى گيرم . زيرا نيك مى دانم كه چنين گوشهاى براى من وجود ندارد . راستىاى بهمن مرگ ، باز هم نمى خواهى مرا در سقوط خويش همراه ببرى ؟ » [١] كلودل ( فرانسه تولد ١٨٦٨ ) روز روشن عمر بپايان رسيده و سايهء شامگاه زندگى لحظه به لحظه نزديكتر مى شود . گذشته ، گذشته ، آيندهاى نيز در پيش نيست .
خدا حافظ اى خاطرات كودكى ، خدا حافظ اى يادگارهاى جوانى ، زيرا اكنون ساعت باز پسين فرا رسيده است . من نيز روزگارى زندگى كردم ، اما اكنون ديگر صداى مردم اين جهان بگوشم ناآشنا است ، براى من همه چيز به پايان رسيده ، تنها هستم و در انتظار نشستم ، ديگر جز اشعهء پريده رنگ چراغ كه شبهاى تار مرا روشن مى كند ، مونسى ندارم .
مثل متهمى كه از داد رسى آخرين باز گشته و كارش يك سره شده باشد ، منتظر نشستهام .
اوه ، دوران غم من دراز بود ، روزگار غربت بسيار به طول انجاميد . راهى بلند پيمودم تا بدين جا رسيدم . اما راه اين سر منزل را با پاى خويش آمدم ، هر چه را خواستم خودم خواستم
[١] همان مأخذ ، ص ١٦٠ . بودلر با گذشت ساليان عمر فرا رسيدن سستى و خستگى از حيات را كه به مرگ منتهى مى شود ، تجسيم مى كند . .