تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٩ - روايت
مى شد جمالش چون چهرهء خورشيد درخشان همهء ديده گان را خيره مى ساخت و مى سوزانيد گلهاى سرخ همه به لطافت ناخنهاى انگشتانش رشك مى بردند .
اى زندگان ، به ديدن آرامگاه پر شكوه او رويد ، زيرا زنى كه در اين جا خفته ، الههاى بود كه روزى چند از سر ناز پا بر زمين گذاشته و نام ملكه بر خود گرفته بود . روزگارى لب خندان اين زن ، كمانى بود كه ربه النوع عشق براى تير انداختن بر گزيده بود . زمانى زيبايى او كه از قدرت شيران غران فزونتر بود ، دل و عقل همه را سير مى كرد .
اما امروز اگر مى خواهيد بديدار گور او برويد ، نخست انگشت بر بينى گذاريد .
اين همه قدرت و جلال به چه كار مى آيد ؟ وقتى كه اول و آخر همه چيز مرگ و فنا است آقايى روى زمين چه سود دارد كه خليفه باشند يا مغ ، اردشير يا داريوش ارماميتراس يا سياستگزار ، خشيارشاه يا بخت النصر يا اسرعدون ؟ افسوس خداوندان جهان ، چون آنتيوخوس و خسرو و اردشير دراز دست و سزوستريس و انيبال ، سيل و اشيل و عمر و سزار همه سپاهيان گران داشتند تا به دست آنان جنگاورى كنند . اما همه مردند و هيچ چيز از ايشان بر جاى نماند . » [١] آلفرد دوموسه ( فرانسه ١٨١٠ - ١٨٥٧ ) » آيا به قهرمانان روزگاران كهن بگوييم كه بار ديگر بر كنگرهء برجهاى رفيع خود بالا روند و ترانه هاى سادهاى را كه روزى افتخارات فراموش شدهء آنان را بر دهان آوازه خوانان دوره گرد مى انداخت . از نو بخوانند ؟
[١] همان مأخذ ، ص ١٣٠ و ١٣١ . ويكتور هوگو از منظرهء مرگ در قطعهء بالا اوج شعلهء حيات و حضيض خاموشى مرگ را فوق العاده جالب مجسم نموده است . آن شعلهء حيات كه در زيباترين مشعل وجود آدمى زبانه مى كشد و آن خاموشى مرگ كه حتى براى تماشايش انگشت بر بينى بايد گذاشت كه بويش مشام تماشاگر را شكنجه ندهد .