تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥١ - گريختن عيسى عليه السلام بر فراز كوه از احمقان
گريختن عيسى عليه السلام بر فراز كوه از احمقان
((٢٥٧٠)) عيسى مريم به كوهى مى گريخت شير گويى خون او مى خواست ريخت
((٢٥٧١)) آن يكى در پى دويد و گفت خير در پىات كس نيست چه گريزى چو طير
((٢٥٧٢)) با شتاب او آن چنان مى تاخت جفت كز شتاب خود جواب او نگفت
((٢٥٧٣)) يك دو ميدان در پى عيسى براند پس به جدّ و جهد عيسى را بخواند
((٢٥٧٤)) كز پى مرضات حق يك لحظه بيست كه مرا اندر گريزت مشكلى است
((٢٥٧٥)) از كه اين سو مى گريزى اى كريم نه پىات شير و نه خصم و خوف و بيم
((٢٥٧٦)) گفت از احمق گريزانم برو مى رهانم خويش را بندم مشو
((٢٥٧٧)) گفت آخر آن مسيحا نه تويى كه شود كور و كر از تو مستوى ؟
((٢٥٧٨)) گفت آرى ، گفت آن شه نيستى كه فسون غيب را مأويستى ؟
((٢٥٧٩)) چون بخوانى آن فسون بر مرده اى بر جهد چون شير صيد آورده اى
((٢٥٨١)) گفت آرى ؟ گفت پس اى روح پاك هر چه خواهى مى كنى ، از كيست باك ؟
((٢٥٨٢)) با چنين برهان كه باشد در جهان كه نباشد مر تو را از بندگان ؟
((٢٥٨٣)) گفت عيسى كه به ذات پاك حق مبدع تن خالق جان در سبق
((٢٥٨٤)) حرمت ذات و صفات پاك او كه بود گردون گريبان چاك او
((٢٥٨٥)) كان فسون و اسم اعظم را كه من بر كر و بر كور خواندم شد حسن
((٢٥٨٦)) بر كُه سنگين بخواندم گشت حى بر سر لا شى بخواندم گشت شيء
((٢٥٨٨)) خواندم آن را بر دل احمق به ودّ صد هزاران بار و درمانى نشد
((٢٥٨٩)) سنگ خارا گشت و ز ان خو بر نگشت ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت