تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٧ - ١ - مرگ از ديدگاه جلال الدين
مرگ بىمرگى بود ما را حلال برگ بىبرگى بود ما را نوال برگ بىبرگى تو را چون برگ شد جان باقى يافتى و مرگ شد ظاهرش مرگ و به باطن زندگى ظاهرش ابتر نهان پايندگى از رحم زادن جنين را رفتن است در جهان او را ز نو بشكفتن است [١]
شما پاى مال شدگان حوادث محاسبه ناشدهء نفس كشيدن ، چه خيال مى كنيد ؟ راستى سير و تحول وجودى خود را نمى بينيد ؟ مگر نمى بينيد كه
از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حملهء ديگر بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر وز ملك هم بايدم جستن ز جو كل شيء هالك الا وجهه بار ديگر از ملك پرّان شوم آن چه آن در وهم نايد آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم كانّا إليه راجعون [٢]
با اين حال از كلمهء مرگ ، مردن : رفتن ، باز مى ترسيد و بيم آن داريد كه تحول از حالى به حال عالىتر نابودى و مرگ باشد با آن تفسيرى كه شما براى زندگى و مرگ كردهايد ، مانند موشى كه از ترس گربه ها در گوشه هاى لانه اش مى خزد ، روح خود را در لانهء بدن حفظ مى كنيد كه مبادا بيرون بيايد و گربه هاى طبيعى عوامل متلاشىاش بسازند ، بايد بترسيد . البته از چنين مرگ بايد هراس داشته باشيد
آن چنان كه گفت جالينوس راد از هواى اين جهان و از مراد راضيم كز من بماند نيم جان كه ز كون استرى بينم جهان
آن بىنوا ( هر كه باشد جالينوس ، يا كس ديگر )
[١] دفتر اول ، ص ٧٦ بيت ١ تا ٥ . .
[٢] دفتر سوم ص ١٩٩ بيت ٦٥ تا ٦٧ و ص ٢٠٠ بيت ١ و ٢ و ٣ . .