تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٠ - تفسير ابيات
تفسير ابيات يك مرد ناصح به آن از خود گذشته چنين مى گويد : اى پيغمبر ، اگر تو هنر زيستن دارى عاقبت انديش باش و با آن خرد خدا دادى در پيش و پس حوادث بنگر و پروانه وار خود را در آتش حوادث مرگبار مسوزان . تو با وضعى كه در پيش دارى تصميم تو به رفتن به بخارا عين ديوانگى است كه شايسته زنجير و و زندان مى باشد . مگر نمى دانى كه صدر جهان چنان در بارهء تو خشمگين گشته است كه گويى ميان دندانهايش آهن مى جود و با بيست چشم تو را همى جويد . او براى تو كارد برندهاى را تيز كرده است . مثل او سگ قحط زده و تو مانند انبان آرد هستى كه تا به او بررسى حمله كشنده را بر تو آغاز كرد .
اكنون كه خداى تو راهى پيش پايت گذاشته و نجاتت داده است ، چه شده است كه دو باره با اختيار خود رو به زندان مى روى ؟ اگر او براى بردن تو به بخارا ده مأمور مى گماشت ، عقل مى گويد : كه بر تو لازم بود در مقابل آنها بورزى و به بخارا نروى .
اكنون كه كسى براى بردن تو مأموريت ندارد ، به چه علت پيش و پس رفتن و راه نجات بر تو بسته شده است ؟ اين نصيحت گو نمى دانست كه عشق پنهانى بود كه دست و پاى او را بسته و مانند و اسير بىاختيار او را به سوى بخارا مى كشيد ، آِى پند گو و موكل و مأمور نهانى او را نمى ديد .
اگر براى هر كسى كه به كارى وادار شده است مأمور مخفى وجود نداشت ، اين چه طبيعت سگ صفت است كه او را به زنجير مى كشد . خشم سلطان عشق در اعماق جانش نشسته و مأمورين سختگيرى را بر او موكل نموده و رو سياهش كرده است ، اين سلطان عشق است كه مأمور را مى زند و وادارش مى كند كه عاشق بىنوا را بزند و به سوى معشوق روانه اش كند ، اين ناله و فغانى كه از من مى بينى از ضربه هاى سنگين مأموران عشق است ، در اين دنيا هر كس را كه ببينيد ، رو به زيان خويش مى رود و به ضرر