تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٢
پشتيبان و دفاع كننده از شما هستيم .
پس از آن كه قريش سپاهيان را با وسوسه هاى او جمع آورى كرد ، مكر پردازىهاى ماهرانهاى به راه انداخت و چنين گفت : كه من قبيله خود را بيارى شما خواهم خواند و در ميدان جنگ پشتيبان شما خواهم بود .
من قبيلهام براى شما ياورىها خواهم كرد تا سپاه دشمنان را بشكنيم و پراكنده بسازيم .
جمعيت قريش با اطمينان به وعده هاى شيطانى گرد آورنده و در مقابل لشكريان اسلام صف آرايى نموده ، رو در روى آنها قرار گرفتند . ناگهان شيطان حيله گر ، سپاهى از فرشتگان را ديد كه به سوى صفوف گروه مؤمنان به راه افتادهاند ، اين همان لشكريانى بود كه خداوند عزّ شأنه در قرآن مجيد در بارهء آنها فرموده است [ لشكريانى كه آنها را نمى ديديد ] در اين هنگام جان شيطان كه آن سپاه را مى ديد ، زا هراس شكست به آتشكدهاى مبدل شد كه زبانه مى كشيد ، با ديدن اين منظره هولناك به قهقرا بر گشته و مى گفت من سپاهى بس شگفت انگيز مى بينم ، من از خدا مى ترسم و در مقابل او ياورى ندارم ، اى قريش ، راه خود را پيش بگيريد و از اين كارزار بيرون رويد ، زيرا من مى بينم آن چه را كه شما نمى بينيد . يكى از سپاهيان به نام حارث به شيطان كه در شكل سراقه ( از بزرگان ) نمودار شده بود چنين گفت : مگر تو ديروز حماسه ها نمى خواندى ، رجز خوانىها نمى كردى ؟ پس چه شد آن ادعاهاى بزرگ تو ؟ شيطان در پاسخش مى گويد : من جنگ آوران نيرومندى مى بينم كه در مقابل آنان ، ياراى مقاومت درما وجود ندارد .
حارث مى گويد : نه هرگز ، در ميان دشمنان ما كسى جز گدايان و بىدست و پايان عرب كسى وجود ندارد ، و تو اى موجود ننگين چيزى جز همين اشخاص ناتوان نمى بينى ، بكله وضع ديروزى تو عوض شده است زيرا ديروز موقع لاف زدن بود ، امروز هنگام جنگ . مگر تو نبودى كه ديروز مى گفتى : من در معركهء پيكار ، آن قدر