تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٧ - تفسير ابيات
((٢٦٢٠)) مرغ مرده خشك وز زخم كلاغ استخوانها زار گشته چون بناغ پس طلب كردند و ديگى يافتند بىسر و بىبن سبك بشتافتند بر سر آتش نهادند آن سه تن مرغ فربه را به ديگ اندر ز فن آتشش كردند چندان اى پسر كاستخوان شد پخته لحمش بىخبر
((٢٦٢١)) ز ان همى خوردند چون از صيد شير هر يكى از خوردنش چون پيل سير
((٢٦٢٢)) هر سه ز ان خوردند و بس فربه شدند چون سه پيل بس بزرگ و مه شدند
((٢٦٢٣)) آن چنان كز فربهى هر يك جوان در نگنجيدى ز زفتى در جهان
((٢٦٢٤)) با چنين كبزى و هفت اندام زفت از شكاف در برون جستند تفت
((٢٦٢٥)) راه مرگ خلق ناپيدا رهى است در نظر نايد كه آن بىجا رهى است
((٢٦٢٦)) نك پياپى كاروانها مقتفى زين شكاف در كه هست آن مختفى
((٢٦٢٧)) بر در ار جويى نيابى آن شكاف سخت ناپيدا در او چندين زفاف اى ضياء الحق حسام الدّين عيان باز بايد گفت شرح اين بيان اى پسر هر مختصر افسانه نيست آشنا را روى در بيگانه نيست
تفسير ابيات در اين جا داستان قوم سبا و احمقى آنان بيادم افتاد ، دم حماقت آميزشان نسيم عطر آميز صبا را به وباى مرگبار تبديل كرد .
مثل داستان قوم سبا شبيه به افسانهء كودكان در بارهء شهر و ساكنانش و كردارهاى آنان بود .
خيلى از مثلها را به كودكان تلقين كردهاند كه داراى اسرار و اندرزهاى بس مفيد است . درست است كه در افسانه ها شوخىها و قضاياى ناصحيح وجود دارد ، اما همان شوخىها و قضايا بمثابهء ويرانه هايى است كه خالى از گنج نمى باشد .
در افسانهء كودكان چنين آمده است كه : در روزگاران كهن شهرى بود بس بزرگ و عالى ولى باندازهء يك كاسهء گلى