تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٠ - تفسير ابيات
موجودات جهان هستى چونان سايه هايى هستند كه توانايى معرفى نور آفتاب را ندارند ، در باره سايه همين بس كه در مقابل خورشيد عالم آرا زبون و خوار است . اين جلالت و عظمت و آن ذلت و ناچيزى ، در بارهء ادراكات ما انسانها و آن خداى بىچون نيز صدق مى كند ، زيرا همهء ادراكات ما پست و زبون و مقام ربوبى حق جل و علا بالاتر و سابقتر است ، مفهوم خداى بىچون و چند ، چونان سوار باد پاست كه مانند تير تيز رو از مقابل ادراكات ما كه سوار خرهاى لنگ است دور مى گردد ، اگر بخواهد آن مفهوم از ديده گان عقل و وجدان آدمى بگريزد ، كسى بگردش نخواهد رسيد اگر مردم بخواهند از او بگريزند ، مفهوم او سر راهشان را مى گيرد آرى كيست ، در اين دنيا كه لحظهاى به خود بيايد و هستى را در مقابل ديده گانش بر نهد و مفهومى از خدا به مناسبت شرايط مغزى و قلبى او در مقابل ديده گانش جلوه گر نشود .
در دوران زندگانى كه روح آدمى در كالبد مادىاش بانجام وظيفه مشغول است ، لحظهاى ادراكات آدمى را به حال خود رها نكرده و آنها را آرام نخواهد گذاشت چرا ؟ براى آن كه هم اكنون آدمى در ميان تكاپوست نه در بزم باده نوشى . اما اين ادراكات كه هرگز آرام نمى گيرند چه مى كنند ؟ - :
((٣٧٢٤)) آن يكى وهمى چو بازى مى پرد و ان يكى چون تير معبر مى درد
((٣٧٢٥)) و ان دگر چون كشتى با بادبان و ان دگر اندر تراجع هر زمان
توهمات و خيالات و انديشه هاى بىپايان ما در اين تكاپوى شگفت انگيز مانند پرندگانى كه از دور شكارى را ببينند دسته دسته ، رو به سوى شكار مى روند ، باشد كه آن را بگيرند و دل خوش شوند . ولى در آن هنگام كه نزديك شكار مى رسند ، مى بينند شكارى وجود ندارد و حتى شبحى هم از خود بجاى نگذاشته است : -
((٣٧٢٧)) چون كه ناپيدا شود حيران شوند همچو جغدان سوى هر ويران شوند
با اين حال گردونه توهمات از كار نمى افتد و بار ديگر چشمى بسته و چشمى