تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٤ - قصهء عشق صوفى بر سفرهء تهى از خورش
بارگاه الهى كارى با هستى ندارند ، آنان از سود هستى بهره منداند بدون اين كه نيازى به سرمايه داشته باشند .
اگر به آنان بنگرى در ظاهر بال و پرى ندارند ، اما آفاق هستى را زير پا مى گذارند و درمى نوردند ، دستى در آنان ديده ن مى شود ولى گوى سبقت از ميان حيات مى برند .
آن فقير الى الله كه از عالم معنى بويى يافته است ، با دست بريده زنبيل مى بافد [ داستان شيخ دست بريده كه زنبيل مى بافت در ابيات گذشته مطرح شده است ، ] بدان جهت كه عاشقان درگه الهى در عدم ( پشت پردهء هستى ) خيمه زدهاند ، مانند خود همان قلمرو يك رنگ و نقش متحدى دارند .
كودك شير خوار نمى تواند طعم غذا را بچشد ، ولى بوى غذاى لذيذ خوراك پريان است . آدمى بدان جهت كه خويش ضد خوى ما وراى طبيعى است ، نمى تواند بويى از آن ببرد . آب نيل يك حقيقت بود ، اما براى قبطيان خون و به اسباط بنى اسرائيل آب گوارايى بود . همان دريا براى بنى اسرائيل كوچه ها و جاده ها باز كرد ، در صورتى كه فرعون متكبر در آن غرق گشت .
باد طوفانى براى عاد مانند گرز و تبر ، ولى همان طوفان براى هود عليه السلام و يارانش وسيلهء پيروزى گشت . آتش سوزان به ابراهيم خليل عليه السلام گلستان و به نمرود كافر زهر مار كشنده بود . آتش مانند خاندانى است براى مرغ سمندر و همان آتش بپرندگان ديگر مضر و كشنده است ، درد و غم حلواى شيرين عاشق و براى مردمان پست بلا و بد بختى است .