تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٢ - تفسير ابيات
و هيچ نمى داند كه - او برهنه آمد و عريان رود با اين حال از ترس اين كه مبادا دزدى بيايد و لباسش را چپاول كند خون جگر مى خورد در موقع مرگ كه ناله ها و نوحه ها براه ميندازد ، تازه مى فهمد كه ترس وى هيچ مبناى واقعى نداشته و به اين ترس خود مى خندد . در آن موقع است كه اغنيا مى فهمند كه زر و ثروت نداشتند و آن حيله بازان ماهر هم در مى يابند كه در اين دنيا هنرى نداشتهاند .
آنان در زندگى چونان كودكانى بودند كه نشسته و در پيرامونشان عروسكها و اشياء سفالين براى بازيچه متراكم شده است ، و آن اندازه بانها عشق مى ورزند كه گويى روحشان با آنها در آميخته و كوچكترين تغيير و دستبرد به آنها لرزه در اندامشان ميندازد .
اگر پارهاى از آن اشياء سفالين از كودك گرفته شود ، ناله و گريه اش در فضا طنين انداز مى گردد و بالعكس ، اگر پارهاى از آن اشياء بىمقدار به آنها اضافه شود كودك خندان و شادان به جست و خيز مى پردازد آرى -
((٢٦٣٨)) چون نباشد طفل را دانش دثار گريه و خنده اش ندارد اعتبار
انسان ثروتمند و قدرتمند ، عاريتها را ملك مى بيند ، و بان مالهاى عاريتى قلبش مى طپد و عقلش كاليوه مى گردد . او مانند كسى است كه : در خواب مى بيند كه اموالش در معرض دستبرد دزدان قرار گرفته است .
اگر كسى گوشش را بگيرد و از خواب بيدارش كند ، از ترسى كه در عالم خواب احساس مى كرد ، خنده اش مى گيرد و آن را مسخره مى كند . بدين سان است ترسيدن اين عالم نماها كه بخيالشان عقل و علم جهان را در مغز خود جاى دادهاند ، در بارهء همين عاقل نماهاى ذو فنون است كه خداوند در قرآن فرموده است : آنان نمى دانند .
بدين ترتيب هر كسى به آن چه كه به دست آورده است . دو دستى چسبيده و از دزد