تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٢ - تفسير ابيات
و سرمايه جديدى است كه روح تو بدون آن سرمايه قدرت فعاليت و تكاپو نخواهد داشت .
اگر همواره فصل تابستان به درختان و مزارع حكمفرما بود ، آن همه گياهان و گلها و جانداران در سوزش خورشيد مى سوختند و تباه مى گشتند . اگر آفتاب هميشه مانند فصل تابستان با موجودات در تماس بوده باشد ، ريشه هاى آنها را چنان مى سوزاند كه براى هميشه توانايى تازه گشتن و سر بر آوردن مجدد را از دست خواهند داد ، آن فصل پائيز كه خيلى ترش رو جلوه مى كند ، در عين آن ترش رويى ، بسى مهربان و جان پرور است ، در صورتى كه تابستان خندان و شكوفان است ، اما اگر ادامه داشته باشد ، روينده ها و جانداران را طعمهء آتش سوزانش خواهد ساخت . اين حقيقت را گوشزد مى كنم :
((٣٧٣٩)) چون كه قبض آمد تو در وى بسط بين تازه باش و چين ميفكن بر جبين
توقع خنده دائمى ؟ توقع خنده دائمى از آن كودكان است ، اين كودك است كه نهال سر سبز وجودش ، از هر گونه انقباض فرار مى كند ، دانايان و خردمندان ترش رويى و لبخند را دو بال روانى براى پرواز در فضاى پهناور وجود كه پر از نقاط مثبت و منفى است تلقى مى كنند . مگر نمى دانيد كه اندوه مربوط به جگر و شادى از آن شش مى باشد . براى ديده گان كودك مانند خر ديده گاهى جز آخور وجود ندارد ، اين ديده گان خردمندان بيدار دل است كه بمحاسبه عواقب كارها مى انديشند و قبض و بسط روانى براى آنان مطرح مى گردد .
جانوران انسان نما در اين زندگانى سر به آخور مى اندازند و علفهاى سر سبز و چربى مى بينند ، كماند هشيارانى كه قصاب آخر كار را به بينند و از دست و پا زدن در زير كارد و نتايج تبه كاريهاى خود بهراسند .
آن علفها و گياهانى را كه قصاب مجارى طبيعت بىرحم در آخور ما انسانها