تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٩ - منع كردن دوستان او را از رجوع كردن به بخارا و تهديد كردن و لاابالى گفتن او
منع كردن دوستان او را از رجوع كردن به بخارا و تهديد كردن و لاابالى گفتن او
((٣٨١٢)) گفت او را ناصحى اى بىخبر عاقبت انديش اگر دارى هنر
((٣٨١٣)) در نگر پس را به عقل و پيش را همچو پروانه مسوزان خويش را
((٣٨١٤)) چون بخارا مى روى ديوانه اى لايق زنجير و زندان خانه اى
((٣٨١٥)) او ز تو آهن همى خايد ز خشم او همى جويد تو را با بيست چشم
((٣٨١٦)) مى كند او نيز از بهر تو كارد او سگ قحط است و تو انبان آرد
((٣٨١٧)) چون رهيدى و خدايت راه داد سوى زندان مى روى چونت فتاد
((٣٨١٨)) بر تو گر ده گون موكل آمدى عقل بايستى كز ايشان كم زدى
((٣٨١٩)) چون موكل نيست بر تو هيچ كس از چه بسته گشت بر تو پيش و پس ؟
((٣٨٢٠)) عشق پنهان كرده بود او را اسير آن موكل را نمى ديد آن نذير
((٣٨٢١)) هر موكل را موكل مختفى است ور نه او در بند سگ طبعى ز چيست
((٣٨٢٢)) خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانى و سيه روئيش بست
((٣٨٢٣)) مى زند آن را كه هين اين را بزن ز ان عوانان نهان افغان من
((٣٨٢٤)) هر كه بينى در زيانى مى رود گر چه تنها با عوانى مى رود
((٣٨٢٥)) ناله كردى گر از او واقف بدى پيش آن سلطان سلطانان شدى
((٣٨٢٦)) ريختى بر سر به پيش شاه خاك تا امان ديدى ز ديو سهمناك
((٣٨٢٧)) مبر ديدى خويش را اى كم ز مور ز ان نديدى آن موكل را تو كور
((٣٨٢٨)) غرّه گشتى زين دروغين پر و بال پر و بالى كاو كشد سوى وبال
((٣٨٢٩)) پر سبك دارد ره بالا كند چون گل آلو شد گرانيها كند جهد كن پر را گل آلوده مكن ليك گوشت كر شد و پندم كهن پند داد القصّه عاشق را بسى عاذل بىدرد همچون ققنسى