تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٤ - بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو كشته بود و آن كشندهء گاو ، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نائب حق است كه به قوت و يارى تو تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو كشته بود و آن كشندهء گاو ، عقل است و داود حق است يا شيخ كه نائب حق است كه به قوت و يارى تو تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب
((٢٥٠٤)) نفس خود را كش جهانى زنده كن خواجه را كشته است او را بنده كن
((٢٥٠٥)) مدعىّ گاو نفس توست هين خويشتن را خواجه كرده است و مهين
((٢٥٠٦)) آن كشندهء گاو عقل توست رو بر كشندهء گاو تن منكر مشو
((٢٥٠٧)) عقل اسير است و همى خواهد ز حق روزى بىرنج و نعمت بر طبق
((٢٥٠٨)) روزى بىرنج او موقوف چيست آن كه بكشد گاو را كاصل بديست
((٢٥٠٩)) نفس گويد چون تو كشتى گاو من ز انكه گاو نفس باشد نقش تن
((٢٥١٠)) خواجه زاده عقل ماندهء بىنوا نفس خونى خواجه كشته و پيشوا
((٢٥١١)) روزى بىرنج مى دانى كه چيست قوت ارواح است و ارزاق نبى است
((٢٥١٢)) ليك موقوف است بر قربان گاو گنج اندر گاو دان اى كنجكاو
((٢٥١٣)) دوش چيزى خوردهام ، ور نه تمام دادمى در دست فهم تو زمام
((٢٥١٤)) دوش چيزى خوردهام افسانه است هر چه مى آيد ز پنهانخانه است
((٢٥١٥)) چشم بر اسباب از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم
((٢٥١٦)) هست بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افكن نظر
((٢٥١٧)) انبيا در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند
((٢٥١٨)) بىسبب مر بحر را بشكافتند بىزراعت چاش گندم يافتند
((٢٥١٩)) ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بز ابريشم آمد كشكشان
((٢٥٢٠)) جمله قرآن است در قطع سبب عزّ درويش و هلاك بو لهب