تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨١ - تفسير ابيات
گرانبار خود طبيعى كه به دست و پاى روحت پيچيده است به مبارزه بر مى خيزد و روح انسانى تو را مى كند . در آن هنگام مردى را مى بينى كه چوبى بر دست گرفته و بر نمد مى كوبد ، خصومت و عداوتى با آن نمد ندارد ، بلكه براى پاك كردن آن با گرد و غبار به ستيزه برخاسته است . [ بگذاريد تازيانه هاى رويدادهاى جهان هستى پشت شما را شعله ور بسازد ، هرگز آه و نالهاى سر ندهيد زيرا تازيانهاى كه از نقاط تلاقى ماده حيات بر پشت انسان زده مى شود با خود انسان كارى ندارد بلكه براى باز كردن چشمه سار عشق الهى است ، كه از كثافات و لجن زارهاى خود طبيعى مملو گشته است ] كسى كه چوب يا شلاق درد آور به اسب نازنين خود مى زند ، در حقيقت به بد راه رفتن او اعتراض دارد نه به خود اسب .
روزى مردى يتيمى را مى زد . اين زدن قند شيرينى بود كه به كام پدر از دست رفته مى گذاشت ، در حالى كه براى آن يتيم زهر طاقت فرسا جلوه مى كرد ، مردى آن زنندهء يتيم را ديد ، گريبانش را گرفت و گفت : براى چه آن يتيمك را آزردى مگر از قهر يزدانى هراسى ندارى ؟ آن مرد گفت : من كجا يتيم را زدم ؟ اى جان و محجوب من ، من هرگز ضربهاى بر يتيم وارد نساختهايم ، بلكه شيطانى را كه در درون او در حال فعاليت ديدم ، تازيانهاى بر پيكرش وارد آوردم .
در آن هنگام كه مادر عطوفت خشمگين مى گردد و به فرزندش مى گويد : مرگ بر تو باد ، او مرگ فرزند را نمى خواهد ، بلكه او نابودى فساد و صفت پليدى را كه در او نمودار گشته است آرزو مى كند . آرى : -
((٤٠١٨)) آن گروهى كز ادب بگريختند آب مردى و آب مردان ريختند
آنان اندرز گويان و خير انديشان خود را ، از خويشتن راندند ، و در نتيجه در همان پستى و رذالت و نابكارى در ماندند .
در زندگانى گوش به لاف مغروران ياوه گوه فرا مده ، با تبه كاران سست عنصر تابكار گام در پيكارها مگذار ، زيرا خداى ما فرموده است ، در آن هنگام كه اين تبه كاران سست عنصر در جنگها با شما شركت بورزند ، در گروه شما جز فساد و گمراه