تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٣ - ٩ - مرگ از ديدگاه قرآن
براى پوشاندن عيوب و رسوايىهاى خود انجام مى دادند ، نتوانستند از روى مدرك صحيح اثبات كنند كه على عليه السلام در فلان مورد فردى يا اجتماعى قدمى برداشته است كه مطابق هواى نفس بوده يا لااقل اشتباه نموده است . كيست كه بتواند منصبى به اين عظمت را در جهانى كه سر تا پا كنجكاو بوده است به استحقاق حائز شود ؟ آيا مى توان گفت على عليه السلام زندگى را نفهميده بود ؟ بلى ، او زندگى را فهميده بود كه كوچكترين هراسى از مرگ نداشت . آن انسان كه مى داند : مرگ ارادى مقدمهء حيات واقعى است كه طبيعت الهى حيات اقتضا مى كند ، آن شخص كه در محيط مستان هشيار است .
آن كس كه در ميان خود پرستان در فكر اجتماع است ، مردى كه مى داند بهرهء مالى و تشخيص هر فرد از افراد اجتماع مربوط بكار و ايجاد نتيجه است . آن بيدار در محيطى كه تنازع در بقا و پامال نمودن ضعيف ، مبادى و اصول انسانيت را از آنها سلب نموده است ، آيا چنين مرد بيدار در چنان اجتماع نفرت انگيز مى تواند براى حيات طبيعى ارزش قائل شده و از مرگ بهراسد ؟ اين است كه :
على عليه السلام از غوغاى مرگ و غائلهء پس از مرگ نگرانى ندارد .
باز مى گويد : فرزند ابى طالب بمرگ مانوستر است از كودك شير خوار به پستان مادرش ، كمتر ادعايى ديده مى شود كه مانند اين ادعا مقرون به دليل ، بلكه با يك بيان ذوقى دليلش جلوتر از ادعا در ذهن شنونده جا گير گردد .
تاريخ ننگ آور بشرى با هزاران مجسمه ها و بتهاى دروغين كه مى سازد و به خود آدميان تحويل مى دهد ، و با هزاران حق كشىها و جنجالهاى بىاساسش نتوانسته است دوستى حقيقى نور ديدهء ابراهيم خليل بت شكن را با يزدان پاك انكار كند . نزديك به هزار و چهار صد سال است كه بلند گوى تاريخ بدون پرده مى گويد : على عليه السلام در ادعاى دوستى با خدا گزاف گويى نكرده است . اين ادعا را در يك دست و تاريخ زندگى روشن على عليه السلام را در دست ديگر بگيريد و با يكديگر تطبيق كنيد . آن جا كه ايليا پاولويچ پطروشفسكى مى گويد :