تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٥٠ - جواب گفتن عاشق عاذلان و تهديد كنندگان را
جواب گفتن عاشق عاذلان و تهديد كنندگان را
((٣٨٨٤)) گفت من مستسقىام آبم كشد گر چه مى دانم كه هم آبم كشد
((٣٨٨٥)) هيچ مستسقى بنگريزد ز آب گر دو صد بارش كند مات و خراب
((٣٨٨٦)) گر بياماسد مرا دست و شكم عشق آب از من نخواهد گشت كم
((٣٨٨٧)) گويم آن گه كه بپرسند از بطون كاشكى بحرم روان بودى درون
((٣٨٨٨)) خيك اشكم گو بدر از موج آب گر بميرم هست مرگم مستطاب
((٣٨٨٩)) من به هر جايى كه بينم آب جو رشكم آيد بودمى من جاى او
((٣٨٩٠)) دست همچون دف شكم همچون دهل طبل عشق آب مى كوبم چو گل
((٣٨٩١)) گر بريزد خونم آن روح الامين جرعه جرعه خون خورم هم چون زمين
((٣٨٩٢)) چون زمين و چون جنين خون خواره ام تا كه عاشق گشتهام اين كاره ام
((٣٨٩٣)) شب همى جوشم در آبش همچو ديگ روز تا شب خون خورم مانند ريگ
((٣٨٩٤)) من پشيمانم كه مكر انگيختم از مراد خشم او بگريختم
((٣٨٩٥)) گو بران بر جان مستم خشم خويش عيد قربان اوست عاشق گاو ميش
((٣٨٩٦)) گاو اگر خسبد و گر چيزى خورد بهر عيد و ذبح خود مى پرورد
((٣٨٩٧)) گاو موسى دان مرا جان داده اى جز جزوم حشر هر آزاده اى
((٣٨٩٨)) گاو موسى بود قربان گشته اى كمترين جزوش حيات كشته اى
((٣٨٩٩)) بر جهيد آن كشته ز آسيبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها
((٣٩٠٠)) يا كرامى اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر
((٣٩٠١)) از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم به حيوان سر زدم
((٣٩٠٢)) مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
((٣٩٠٣)) حملهء ديگر بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر
((٣٩٠٤)) وز ملك هم بايدم جستن ز جو كل شىء هالك الا وجهه
((٣٩٠٥)) بار ديگر از ملك پرّان شوم آن چه اندر وهم نايد آن شوم