تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٠٤ - ب - غائلهء پس از مرگ
آتش گردان در دستش مى گرداند به عنوان پاسبان بدون مزد در مزرعهء خود نصب مى كند .
اكنون موقع آن رسيده است كه آن كاسهء سر پر حوادث دو كار انجام دهد يكم اين كه : پاسبانى مزرعه را انجام دهد ، دوم تماشايى بان فضاى پهناور كند كه روزى چند ستارگانش شاهد زندگى تباه او بوده است .
اين است مسافرت با منظرهاى كه تمامى افراد انسانى با قطار سوت زنان زمان به سوى آن رهسپارند . مركب باد پاى زمان در خلال تمامى اعصار و قرون فرزندان آدم را از جوانان سبز خط تا آنان كه در زير بار سنگين سالها پشت خم كردهاند ، از ساده لوحان تا صاحب نظران ، از بىنوايان تا نيرومندان از مردم عامى تا فلاسفه و دانشمندان و انبياء ، يكايك حمل نموده و در زير خاك تيره بمنزلگه جاودانى خود مى رساند و به قول بريانت » تا در دنبال آنان نوبت آنها فرا رسد كه حتى ديده بروى اين جهان نگشودهاند » .
اگر فرزندان آدم يقين داشتند كه قضيهء سرانجام و سر نوشت آنها در همين جا خاتمه مى يابد ، چندان نگرانى و ناراحتى احساس نمى كردند ، زيرا با اين كه همگان به طور قطع منظره هاى مزبور را در آينده خود مى بينند و مى گويند .
يدفن بعضنا بعضا فيمشى اواخرنا على هام الاوائل (
بعضى از ما بعض ديگر را بخاك مى سپاريم و آيندگان ما روى جمجمه گذشتگان حركت مى كنند ) .
از تن چو برفت جان پاك من و تو خشتى دو نهند بر مغاك من و تو و آنگاه براى خشت گور دگران در كالبدى كشند خاك من و تو
با اين حال در مقابل دو سؤال زانوى تسليم به زمين مى زنند ، و اظهار ناتوانى مى كنند :
يكى اين كه : با هزاران تسليتهاى منكرين ما وراى مرگ ، چرا از گسيخته شدن تار و پود زندگى مى ترسند ؟