تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٠ - شناختن هر حيوانى بوى عدو خود را و حذر كردن ، و بطالت و خسارت آن كس كه عدو او كسى بود كه از او عذر ممكن نيست و فرار ممكن نه و مقابله ممكن نه
شناختن هر حيوانى بوى عدو خود را و حذر كردن ، و بطالت و خسارت آن كس كه عدو او كسى بود كه از او عذر ممكن نيست و فرار ممكن نه و مقابله ممكن نه
((٣٦١٨)) اسب داند بانگ و بوى شير را گر چه حيوان است الَّا نادرا
((٣٦١٩)) بل عدوّ خويش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر
((٣٦٢٠)) روز خفّاشك نيارد بر پريد شب برون آيد چو دزدان جريد
((٣٦٢١)) از همه محرومتر خفاش بود كه عدوّ آفتاب فاش بود
((٣٦٢٢)) نى تواند در مصافش زخم خورد نى به نفرين تاندش مهجور كرد آن كه آن خورشيد از احسان و جود بر ندرّاند ز قهرش تار و پود
((٣٦٢٣)) آفتابى كه بگرداند قفاش از براى غصه و قهر خفاش
((٣٦٢٤)) غايت لطف و كمال او بود ور نه خفاشش كجا مانع شود
((٣٦٢٥)) دشمن ار گيرى به حد خويش گير تا بود ممكن كه گردانى اسير
((٣٦٢٦)) قطره با قلزم چو استيزه كند ابله است او ريش خود بر مى كند
((٣٦٢٧)) حيلت او از سبالش نگذرد چنبرهء حجرهء قمر چون بر درد
((٣٦٢٨)) با عدوّ آفتاب اين بُد عتاب اى عدوّ آفتاب آفتاب
((٣٦٢٩)) اى عدوّ آفتابى كز فرش مى بلرزد آفتاب و اخترش
((٣٦٣٠)) تو عدوّ او نهاى خصم خودى چه غم آتش را كه تو هيزم شدى
((٣٦٣١)) اى عجب از سوزشت او كم شود يا ز درد و غصه ات پر غم شود
((٣٦٣٢)) رحمتش نى رحمت آدم بود كه مزاج رحم آدم غم بود
((٣٦٣٣)) رحمت مخلوق باشد غصه ناك رحمت حق از غم و غصه است پاك
((٣٦٣٤)) رحمت بىچون چنين دان اى پسر نايد اندر وهم از وى جز اثر
((٣٦٣٥)) ظاهر است آثار ميوهء رحمتش ليك كه داند جز او ماهيّتش