تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٤ - تفسير ابيات
فلسفه مباف ، اصطلاح مگو ، خود ستايى مورز ، خود را بىعلت تسليت مده و بروى خود بياور كه دير يا زود با هيولاى مرگ روبه رو خواهى گشت و روزى چند ديگر زندگانى را وداع نموده و از پل حساس مرگ عبور خواهى كرد ، مى پرسى كه مرگ چيست ؟ مى گويم :
((٣٤٣٩)) مرگ هر يك اى پسر هم رنگ اوست آينهء صافى يقين هم رنگ روست
اما تو اى واله و شيداى حيات مصنوعى و : -
اى كه مى ترسى ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسا و اى جان هوش دار
مرگ قيافهء بس زيبايى دارد و اين همان مرگ است كه نويد رهايى از قفس مادى را براى تو خواهد آورد . اين را بدان : -
((٣٤٤٢)) زشت روى توست نى رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ
برگ تو اى آوارهء صحراى ناهشيارى و تمايلات ، و باغبان گيج و نادان ، مگر نمى دانى كه : -
((٣٤٤٣)) از تو رستست ار نكويست ار بد است ناخوش و خوش هم ضمير است از خود است
برو در اين باره بيانديش پيش از آن كه سقوطها و خارىها ، خوارى جانگزاى مرگ ، زندگيت را تفسير كند ، هم از اكنون - مطمئن باش كه مرگ نه خوارى دارد و نه خارى بلكه : -
((٣٤٤٤)) گر به خارى خستهاى خود كشته اى وز حرير و قز درى خود رشته اى
اين هم يك ساده لوحى و خود فريبى ديگر كه مى گويى : كارهاى زشت و ناهنجار من چه سنخيتى با خارستان مرگ و ذلت و بد بختى پس از مرگ و آتش پشت پرده طبيعى دارد مگر نمى دانى كه جريان هستى بر آن است كه هيچ كارى هم سنخ جزاى خود