تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٧ - تفسير ابيات
اين مفهوم در آن اشياء كه چشمگير و قابل لمس مى باشد ، قابل درك همگانى است ، اما اگر بخواهيم به عنوان يك اصل كلى مطرح كنيم ، بايد توضيح زيرا در اضافه كنيم : هيچ موجودى در قلمرو هستى بدون تشخيص مناسب به خود از نظر كميت و كيفيت و تحول و زمان و فضا به وجود نمى آيد ، و به همين جهت است كه مى گوييم : تحقق عينى يك شىء ، همان و قرار گرفتن آن در زنجير مربوط به هستى همان .
اين تشخص و پيوستگى حلقهاى ، براى خود لوازم و خواصّ مخصوصى را در قلمرو هستى دارا مى باشد كه در صورت نيستى براى آن وجود ندارد .
حد اقل خاصيت يك شىء اگر چه ناچيزترين حقايق بوده باشد اين است كه موقعيت مخصوصى را پيرامون خود مرزبندى مخصوص مى نمايد كه دخالت موجود ديگر در آن بدون تصادم امكان پذير نمى باشد .
اما اصل » براى هر صفت ماهيتى وجود دارد « تا حدودى ابهام انگيز است ، زيرا اگر مقصود اين است كه هر نمودى را جوهرى لازم است ، اين مطلب را جلال الدين در مباحث گذشته انكار كرده است .
و اگر مقصود اين است كه هر پديده و نمودى به يك موضوع مستقلى وابسته مى باشد ، در يك صورت صحيح است كه براى آن حالت تبعى ( ما بالعرض ) وجود داشته باشد .
تفسير ابيات پس از آن كه عاشق به نصايح ، نصيحت گو و ملامت كننده گوش فرا مى دهد ، مى گويد : اى ناصح عزيز ، خاموش باش ، زنجير عشق محكمتر و گرانبارتر از آن است كه با پندهاى تو گسسته شود ، اين زنجيرى كه دست و پاى جانم را بسته است به واسطه پندهاى تو نه تنها از من بر كنار نمى شود بلكه سختتر مى گردد .
آِى ، اين عشق است . دانشمندان و عقول دانشور شنا ، آن را نمى شناسند و آن را به جاى نمى آورند ، در آن قلمرو و جان كه عشق رو به افزايش مى رود ، ابو حنيفه و شافعى درسى نخواندهاند ، تو مرا بر كشتن تهديد مكن ، زيرا من خود ، به خون