تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٩ - حكايت نذر كردن سگان هر زمستان كه چون تابستان آيد خانه بسازيم از بهر زمستان
حكايت نذر كردن سگان هر زمستان كه چون تابستان آيد خانه بسازيم از بهر زمستان
((٢٨٨٥)) سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش
((٢٨٨٦)) كاو بگويد كاين قدر تن كه منم خانهاى از سنگ بايد كردنم
((٢٨٨٧)) چون كه تابستان بيايد من به چنگ بهر سرما خانهاى سازم ز سنگ
((٢٨٨٨)) چون كه تابستان بيايد از گشاد استخوانها پهن گردد پوست شاد
((٢٨٩٠)) زفت گردد پا كشد در سايه اى كاهلى ، سيرى ، غرى ، خود رايه اى
((٢٨٨٩)) گويد او چون زفت بيند خويش را در كدامين خانه گنجم اى كيا
((٢٨٩١)) گويدش دل خانهاى سازان عمو گويد او در خانه كى گنجم بگو
((٢٨٩٢)) استخوان حرص تو در وقت درد در هم آيد خرد گردد در نورد
((٢٨٩٣)) گويى از توبه بسازم خانه من در زمستان باشدم آن جا وطن
((٢٨٩٤)) چون بشد رنج و شدت آن حرص زفت هم چو سگ سوداى خانه از نو رفت
((٢٨٩٥)) شكر نعمت خوشتر از نعمت بود شكر باره كى سوى نقمت رود
((٢٨٩٦)) شكر جان نعمت و نعمت چو پوست ز انكه شكر آرد تو را تا كوى دوست
((٢٨٩٧)) نعمت آرد غفلت و شكر انتباه صيد نعمت كن به دام شكر شاه
((٢٨٩٨)) نعمت شكرت كند پر چشم و مير تا كنى صد نعمت ايثار فقير
((٢٨٩٩)) سير نوشى از طعام و نقل حق تا رود از تو شكم خوارى و دق نعمت وهّاب را شكرى كنيد تا سر منحوس خود را نشكنيد شكر جذب نعمت او فر كند كفر نعمت مرد را كافر كند