تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٥ - تفسير ابيات
تفسير ابيات عاشق صدر جهان صبر و شكيبايى از دست داده ، با روحى كه در آتشدان شعله ور مى سوخت ، اشك ريزان رو به كوى صدر جهان كرد . اين بخارا سرزمينى است كه منبع دانشها بوده ، و مى توان گفت ، هر كسى كه از دانش بهره ور و يا هواى دانش در سر دارد ، در حقيقت از آن سرزمين است .
ديده هاى خود را باز كن ، در آن هنگام كه در شهر بخارا هستى ، در حقيقت نزد مربى روحى قرار گرفتهاى .
مبادا به آن بخارا كه سرزمين علم و كمال است به خوارى بنگرى ، آن رهبر الهى در بخاراى دل نورانيش ، با آن جذر و مدّها و نوسانات روحانى كه دارد ، بدون اين كه تو حالت تسليم در مقابلش داشته باشى به خود راه نخواهد داد .
اى خوشا به حال كسى كه نفسش ذليل و رام گشته ، و اى به حال كه ضربه هاى روانىاش او را هلاك خواهد كرد . فراق و هجران صدر جهان ، اركان وجود عاشق را در قلمرو جانش از هم گسيخته خواهد شد . آن عاشق دلباخته با خود چنين گفت : كه هم اكنون برخيزم و بكوى معشوقم روانه گردم و اگر تا كنون به آن معشوق روح افزا كفر ورزيدهام ، پس از اين راه وفا و خلوص از سر گيرم ، بروم و در مقابل مسند نيكو انديش صدر جهان به خاك بيافتم و با او از در راز و نياز بر آيم و بگويم من اكنون جان خود را پيش پايت مى افكنم اختيار اين جان به دست تست : -
زنده كن يا سر ببر ما را چو ميش
اى ماه فروزان آفاق مضطرب روحم ، مردن و دست از جان شستن در پيشگاه تو شايسته تر از سلطنت به تمامى در غياب و هجران تست ، من پيش از هزاران بار آزموده و دانستهام كه بىوجود تو زندگى براى من ، شيرين نخواهد بود ، اى آرزوى دلم ، سرود حيات بخشتت را بر من بخوان و تو اى ناقهء باد پايم هم اكنون بنشين كه كوى معشوق و شادمانيم به نهايت رسيده است . و تو اى زمين