تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٣ - تفسير ابيات
تفسير ابيات حضرت عيسى بن مريم عليهما السلام را ديدند كه چنان وحشتناك و با شتاب به سوى كوهى مى گريخت كه گويى شير درندهاى مى خواهد خون او را بريزد .
شخصى در دنبال آن حضرت دويد و گفت اى پيامبر عزيز ، خير است ، كسى نيست كه شما را تعقيب كند ، بكجا فرار مى كنيد ؟ حضرت عيسى از شدت عجله كه داشت توقف نكرد تا پاسخ آن شخص را بگويد .
مرد كنجكاو يك دو ميان در دنبال آن حضرت دويد و با تمام جديت او را صدا كرد و عرض كرد : از براى رضاى حق لحظهاى توقف فرما ، اين گريختن تو مشكلى براى من پيش آورده است ، اى پيامبر كريم ، چرا باين طرف مى گريزى ، با اين كه نه شيرى ترا تعقيب مى كند و نه دشمنى ، و چيزى ديده ن مى شود كه موجب خوف و هراس بوده باشد . حضرت عيسى فرمود : من از انسان احمق گريزانم و با اين گريختن مى خواهم خودم را نجات بدهم ، برو سد راه من مباش .
آن شخص گفت : مگر تو همان مسيح نيستى كه كور بينايى و كر شنوايى خود را از دم تو مى يابند ؟ عيسى فرمود : آرى من همان هستم .
آن شخص گفت : تو مگر همان نيستى كه روح تو جايگاه اسرار غيبى است ؟ اگر از آن اسرار كه در درون دارى به مردهاى بخوانى ، استخوانهاى پوسيده اش از خاك مى جهد و مانند شيرى كه به شكارى دست يافته است ، حيات در وى مى جوشد .
آن حضرت فرمود : بلى من همانم .
آن شخص گفت : مگر تو همان نيستى كه از مشتى گل پرندهء زيبا مى سازى و در او مى دمى و آن پرنده داراى حيات و جان مى شود و در فضا به پرواز در مى آيد ؟ آن حضرت فرمود : آرى من همانم .
آن شخص عرض كرد : اى روح پاك ، تو كه مى توانى هر كارى را انجام بدهى ، از چه كسى باك دارى كه احمق را هم عاقل بسازى ؟ با چنين برهان الهى كسى در دنيا