تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٧ - تفسير ابيات
((٣٠٧٠)) آن كه نگذارد كز اين سو پا نهى او بدين سو بست پاى اين رهى
((٣٠٧١)) ماهيان را بحر نگذارد برون خاكيان را بحر نگذارد درون
((٣٠٧٢)) اصل ماهى ز آب و حيوان از گل است حيله و تدبير اين جا باطل است
((٣٠٧٣)) قفل زفت است و گشاينده خدا دست در تسليم رو و اندر رضا
((٣٠٧٤)) ذره ذره گر شود مفتاحها اين گشايش نيست جز از كبريا
((٣٠٧٥)) چون فراموشت شود تدبير خويش يابى آن بخت جوان از پير خويش
((٣٠٧٦)) چون فراموش خودى يادت كنند بنده گشتى آن گه آزادت كنند گر تو خواهى حُرّى و دل زندگى بندگى كن بندگى كن بندگى از خودى بگذر كه تا يابى خدا فانى حق شو كه تا يابى بقا گر تو را بايد وصال راستين محو شو و اللَّه اعلم باليقين
تفسير ابيات در بارهء آن مطلب كه گفتم : هر كس در موقعيت حياتى كه در دست دارد ، به وسيلهء يك رابطه مخصوص با پشت پرده طبيعت توجيه مى شود كه توانايى رها كردن آن رابطه را ندارد ، مثالى آمده است و من آن را توضيح مى دهم باشد كه از اين راز پوشيده بويى ببرى . گوش دل باز كن تا از اين داستان كه مى گويم بتوانى نصيبى ببرى . در زمانهاى گذشته اميرى از بزرگان غلامى بنام سنقر داشت . امير براى رفتن به گرمابه نيازمند و آماده شد .
سنقر را صدا كرد و گفت : سنقر ، سر بر دار و برو طاس و حوله و گل سر شوى را از كنيز بگير ، حتما بايد به گرمابه برويم . سنقر آمد و طاس و حولهء خوب از كنيز گرفت و همراه امير راه افتاد .
سر راهشان مسجدى بود و صداى بر پا شدن نماز طنين انداز شده بود ، سنقر بدان جهت كه سخت مشتاق نماز بود ، گفت : اى امير عزيز ، و اى بنده نواز ، تو مقدارى در اين دكان بنشين و صبر كن تا من در اين مسجد نماز بگذارم و سورهء توحيد را