تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٢ - قصهء عشق صوفى بر سفرهء تهى از خورش
قصهء عشق صوفى بر سفرهء تهى از خورش
((٣٠١٤)) صوفى بر ميخ روزى سفره ديد چرخ مى زد جامه ها را مى دريد
((٣٠١٥)) بانگ مى زد نك نواى بىنوا قحطها و دردها را نك دوا
((٣٠١٦)) چون كه درد و شور او بسيار شد هر كه صوفى بود با او يار شد
((٣٠١٧)) كخ كخى و هاى و هويى مى زدند تا كه چندى مست و بىخود مى شدند
((٣٠١٨)) بو الفضولى گفت صوفى را كه چيست سفرهء آويخته از نان تهى است
((٣٠١٩)) گفت رو رو نقش بىمعنيستى بىخبر از خويش و عاشق نيستى
((٣٠٢٠)) عشق نان بىنان غذاى عاشق است بند هستى نيست هر كاو صادق است
((٣٠٢١)) عاشقان را كار نبود با وجود عاشقان را هست بىسرمايه سود
((٣٠٢٢)) بال نىّ و گرد عالم مى پرند دست نى و گو ز ميدان مى برند
((٣٠٢٢)) آن فقيرى كاو ز معنى بوى يافت دست ببريده همى زنبيل بافت
((٣٠٢٤)) عاشقان اندر عدم خيمه زدند چون عدم يك رنگ و نفس واحدند
((٣٠٢٥)) شير خواره كى شناسد ذوق لوت ؟
هر پرى را بوى باشد لوت و هوت
((٣٠٢٦)) آدمى كى بو برد از بوى او ؟
چون كه خوى اوست ضد خوى او
((٣٠٢٧)) يابد از بو آن پرىّ بوى كش تو نيابى آن ز صد من لوت خوش
((٣٠٢٨)) پيش قبطى خون بود آن آب نيل آب باشد پيش سبطى جميل
((٣٠٢٩)) جاده باشد بحر اسرائيليان غرقه گه باشد ز فرعون عوان باد بُد بر عاديان گرز و تبر ليك بُد بر هود و بر قومش ظفر گلستان باشد بر ابراهيم نار ليك بر نمرود باشد زهر مار بر سمندر باشد آتش خاندان ليك باشد بر دگر مرغان زيان نزد عاشق درد و غم حلوا بود ليك حلوا بر خسان بلوا بود