تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٨ - روايت
ويكتور هوگو ( فرانسه ١٨٠٢ - ١٨٨٥ ) اى رهگذر ، آيا مى خواهى كلئوپاترا را در بسترش برهنه به بينى ؟ بيا در خلوتگه عشق او هيچ كس نيست ، زيرا اكنون كلئوپاترا در آغوش تاريكى و خاموشى براى هميشه در خواب گران رفته است .
اما روزگارى بود كه جمال اين زن دنيايى را خيره كرده و مردان جهان جز به سوى او بجايى نمى نگريستند .
وقتى كه او از جهان رخت بر بست ، دنيا غرق ماتم شد ، مگر نه در دوران زندگانى وى ، پادشاهان نامى به خاطر لبان لعل و دندانهاى مرواريد گونش دل و دين از دست مى دادند و در آستان خلوتگه عشقش از فرط شوق جان مى سپردند ؟ .
به خاطر اين زن افراكئوس اطلس را رام كرد و شاپور براى گرفتن قلعهء زرين او به زيماندياس آمد و ماميلوس شوش و ترنيتريس پالمير را به تصرف در آورد .
به خاطر عشق او آنتوان سردار نامى روم راه فرار در پيش گرفت و ميان كلئوپاتر و آقايى دنيا كه هر دو خود را بدو عرضه داشته بودند ، دنيا را رها كرد تا كلئوپاتر را بر گزيند ؟ جلال كلئوپاتر هم پايهء ربه النوع عشق بود . مژگان او زنجيرى بود كه همهء دلها را اسير مى كرد ، اگر وقتى براستى دل بشرى به تپش افتاد ، آن وقت بود كه صاحب آن دل خود را در بازوان نرم و نوازشگر كلئوپاتر يافت .
حتى نام اين ملكهء جهان خود براى سر مست كردن كسان كافى بود ، هنگامى كه وى لب به تبسم مى گشود ، دنيا روشن مى شد .
و چندان نور و عشق همه جا را فرا مى گرفت كه زمين بهراس مى افتاد . اندام او گويى با آسمان لاجوردين بر آميخته بود .
شباهنگام زهره از زير چشم بدو مى نگريست و از فرط شرم و حسد زير ابرها پنهان مى شد .
كلئوپاتر مهوش ، چون گلى سراسر مصر را معطر مى كرد و هنگامى كه برهنه