تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٦ - پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت غسل و برهنگى و پناه گرفتن به حق تعالى
((٣٧٢٢)) گر گريزد كس نيابد گرد شه ور گريزد او بگيرد پيش ره
((٣٧٢٣)) جمله ادراكات را آرام نى وقت مى دانست وقت جام نى
((٣٧٢٤)) آن يكى وهمى چو بازى مى پرد و ان يكى چون تير معبر مى درد
((٣٧٢٥)) آن دگر چون كشتى با بادبان و ان دگر اندر تراجع هر زمان
((٣٧٢٦)) چون شكارى مى نمايدشان ز دور جمله جمله مى فزايند آن طيور
((٣٧٢٧)) چون كه ناپيدا شود حيران شوند هم چو جغدان سوى هر ويران شوند
((٣٧٢٨)) منتظر چشمى به هم يك چشم باز تا كه پيدا گردد آن صيد نياز
((٣٧٢٩)) چون بماند دير گويند از ملال صيد بود آن خود عجب يا خود خيال
((٣٧٣٠)) مصلحت آن است تا يك ساعتى قوّتى گيرند و زور از راحتى
((٣٧٣١)) گر نبودى شب همه خلقان ز آز خويشتن را سوختندى ز اهتزاز
((٣٧٣٢)) از هوس وز حرص سود اندوختن هر كسى دادى بدن را سوختن
((٣٧٣٣)) شب پديد آيد چو گنج رحمتى تا رهند از حرص خود يك ساعتى
((٣٧٣٤)) چون كه قبضى آيدت اى راه رو آن صلاح توست آيس دل مشو
((٣٧٣٥)) ز انكه در خرجى از آن بسط و گشاد خرج را دخلى بيايد ز اعتداد
((٣٧٣٦)) گر هماره فصل تابستان بدى سوزش خورشيد در بستان زدى
((٣٧٣٧)) منبتش را سوختى از رنج و بن كه دگر تازه نگشتى آن كهن
((٣٧٣٨)) گر ترش روى است آن دى مشفق است صيف خندان است اما محرق است
((٣٧٣٩)) چون كه قبض آمد تو در وى بسط بين تازه باش و چين ميفكن بر جبين
((٣٧٤٠)) كودكان خندان و دانايان ترش غم جگر را باشد و شادى ز شش
((٣٧٤١)) چشم كودك هم چو خر در آخور است چشم عاقل در حساب آخر است
((٣٧٤٢)) او در آخور چرب مى بيند علف وين ز قصاب آخرش بيند تلف
((٣٧٤٣)) آن علف تلخ است كاين قصاب داد بهر لحم ما ترازويى نهاد
((٣٧٤٥)) فهم نان كردى نه حكمت اى رهى چون كه حق گفتت كلوا من رزقه